شأن روحانیت


در بخشی از حکم «احمد منتظری» آمده است «نظر به اینكه مجموع اقدامات متهم خلاف شأن روحانیت تشخیص داده شد، متهم را به خلع لباس روحانیت محكوم می‌نماید». 

من نمی‌دانم که از منظر دادسرای محترم ویژه روحانیت، مصداق «شأن روحانیت» چیست و چه اعمالی با آن در تضاد قرار می‌گیرد؛ اما در ذهن خودم که تاریخ ایران معاصر را مرور می‌کنم، چند روحانی برجسته را به یاد می‌آورم که تمامی تاریخ‌دانان و صاحب‌نظران، بر سر شأن، احترام و شرافت‌شان متفق‌القول هستند.
نخست «میرزای شیرازی» بود که وقتی احساس کرد قاجار چوب حراج به منافع ملی زده، حکم به تحریم تنباکو داد و جنبشی را پایه گذاشت که می‌دانیم. همان زمان بودند توجیه‌گرانی که مدعی بودند تضعیف دولت ام‌القرای تشیع، بیضه اسلام را به خطر می‌اندازد؛ اما میرزای شیرازی نظرش این بود که اگر خطری کشور و مسلمانان را تهدید کند، فساد و وادادگی حکومت است؛ نه اعتراض به آن فساد.
بعدی «مدرس» بود. کسی که خودش یک زمانی اقتدار و نظم رضاخانی را به مصلحت کشور دانسته بود و از او حمایت می‌کرد. یک زمان دیگری که به نظرش استبداد رضاشاهی زیان‌بار آمد، در انتقاد و مخالفت تردید نکرد. طبیعتا بر هم زننده امنیت ملی شناخته شد و در نهایت جان‌اش را بر سر شجاعت‌ش گذاشت، اما نام‌اش ضرب‌المثل و نماد آبرو و شرف نمایندگی مجلس شد.
دیگری، «پدر طالقانی» بود که دوست و دشمن بر صداقت، سلامت، انصاف و رواداری‌اش معترف بودند. با این حال، رواداری و اخلاق بزرگ‌منشانه‌اش ابدا جلودار زبان تیز، صریح و گزنده‌اش نبود. پنهان‌کاری و لاپوشانی را به هیچ وجه بر نمی‌تابید و تا پایان عمر، فارغ از مرزبندی‌های سیاسی و عقیدتی، سنگ‌صبور هرآنکسی باقی ماند که مورد ظلم قرار گرفته بود.
تمامی این اسامی، یک وجه اشتراک دیگر هم داشتند. تا وقتی زنده بودند، از محبوبیت و عزت و احترام فراوان برخوردار بودند. ولی یک نفر دیگر بود که در زمان حیات‌ش، انواع و اقسام بی‌مهری‌ها و ناجوان‌مردی‌ها را به چشم دید. «حسینعلی منتظری» که چهره‌اش برای سال‌ها تحت تبلیغاتی مسموم مخدوش شده بود. آنکه به نماد «ساده‌لوحی» شهرت یافت و نه فقط از جانب کانون قدرت، بلکه از جانب بسیاری از شهروندان هم طرد شد. اسامی و عناوینی از شخصیت‌‌های کارتونی برایش انتخاب می‌کردند و دست‌مایه جوک‌هایی گاه سخیف می‌شد. فقط گذشت زمان توانست به همه بفهماند که او که بود؛ چه کرد؛ کجا ایستاد؛ در برابر چه ایستاد و برای ایستادگی‌اش پشت‌پا به چه زد.
با احترام تمام به بسیاری از دیگر روحانیون شریف و آبرومند تاریخ این کشور، این فهرست کوتاه برای من تمام آن چیزی است که می‌تواند «شأن روحانیت» خوانده شود. آبرو و شرافت یک صنف. سند روسفیدی‌اش، علی‌رغم تمام لکه‌هایی که بر دامن‌اش می‌افتد. به ویژه مرحوم منتظری که حتی فراتر از یک صنف، سند افتخار انسانیت است. اثباتی بر آنکه بشر هنوز می‌تواند به چنان آزادگی و شأنیتی برسد که در یک قدمی قدرت مطلق، به جهان و تعلقات‌اش پشت پا بزد.

حال من نمی‌دانم که آقایان در پرونده احمد منتظری چه دیده‌اند؛ اما آنچه که به ما رسید و شاهد و ناظرش بودیم، فقط نشانه دیگری بود از تداوم همان مسیر پیشین. همان مسیری که تاریخ به سربلندی‌اش گواهی می‌دهد. احمد منتظری، در همان مسیر پدر قدم گذاشته و برای من مصداق تمام عیاری به حساب می‌آید نه فقط از «شأن روحانیت»، که از شأن و شرف انسانی.

ماجرای عجیب جدولی که جعبه سیاه بودجه کشور شده!

این روزها «جدول شماره ۱۷ لایحه بودجه» به یکی از مباحث جنجالی بدل شده است. گروهی از نمایندگان اصلاح‌طلب خواستار حذف این جدول از لایحه شده‌اند و در مقابل صدای گروهی نیز به اعتراض بلند شده است. اما داستان این جدول پرمجادله چیست؟
طبیعتا لایحه بودجه را برای تقسیم منابع بیت‌المال میان نهادها و پروژه‌های دولتی تنظیم می‌کنند. با این حال بندی در بودجه وجود دارد با عنوان «کمک به اشخاص حقوقی غیردولتی». یعنی فهرستی از شرکت‌ها و نهادهای خصوصی که دولت از پول بیت‌المال به آن‌ها سهمی پرداخت می‌کند. بر چه اساس؟ کسی دقیقا نمی‌داند! یعنی در حال حاضر فهرست نهادهای غیردولتی که سهمی از بودجه دریافت می‌کنند و نام‌شان در همان جدول معروف شماره ۱۷ ذکر شده به ۶۰ نهاد می‌رسد اما هیچ‌کس نمی‌داند این نهادها بر اساس چه ضابطه‌ای معین شده‌اند؟
مجموع سهم این نهادها در لایحه بودجه امسال به بیش از ۲۷۶میلیارد تومان می‌رسد. موافقان مدعی هستند که هدف از پرداخت این پول حمایت از «فرهنگ» است، اما مساله اینجا است که چون این نهادها خصوصی و غیردولتی هستند، دولت هیچ‌گونه اختیاری در مورد پی‌گیری عملکردشان یا نظارت بر هزینه‌کرد پول‌ها ندارد. در واقع، لایحه بودجه کشور که باید به صورت دقیق محل هزینه‌کرد بیت‌المال را مشخص کند تا قابل شناسایی و پی‌گیری باشد، در متن خود پذیرفته که چنین رقمی را به حساب نهادهایی واریز کند که مثل جعبه سیاه می‌مانند و هیچ نظارتی بر آن‌ها وجود ندارد.
طی چند سال گذشته، همواره عده‌ای از نمایندگان به چنین روالی در لایحه بودجه معترض شده‌اند. جالب اینکه این اعتراضات محدود به یک جریان سیاسی نبوده و در دوره‌های مختلف، نمایندگانی از جناح اصول‌گرا و اصلاح‌طلب در فهرست منتقدان قرار داشته‌اند. سال ۹۲ حتی کار تا بدان‌جا پیش رفت که «کمیسیون تلفیق» این جدول را از لایحه بودجه حذف کرد؛ اما وقتی لایحه به صحن علنی آمد، رییس مجلس دوباره آن را به لایحه اضافه کرد، به «غلام‌رضا مصباحی مقدم» (رییس کمیسیون تلفیق) اجازه سخنرانی نداد و در نهایت آن را با رای اکثریت به تصویب رساند.
در طول این سال‌ها نمایندگانی از جناح‌های سیاسی مختلف به چنین جدولی اعتراض کرده‌اند. در مجلس قبل مهدی کوچک‌زاده گفته بود «ملاک و معیار انتخاب این تعداد نهاد برای دریافت کمک‌های مالی نامشخص است. سؤال من این است که این ردیف بودجه، چرا به برخی افراد خاص تعلق می‌گیرد؟ نهاد یا مؤسسه مذبور ممکن است مبالغ دریافتی را برای خرید اتومبیل، خانه یا مواردی از این دست هزینه کند که در این صورت هم قابل‌حسابرسی و نظارت نیستند». احمد بخشایش‌اردستانی، دیگر نماینده اصولگرای مجلس هم گفته بود: «مگر چشم‌های بعضی‌ها روشن‌تر یا خونشان رنگین‌تر است‌ که شامل بودجه دولتی می‌شوند».
همچنین حجت‌الاسلام باقری، دیگر نماینده اصولگرای مجلس نهم، نیز در این‌باره گفته بود: «دریافت کمک‌های مالی این نهاد‌های غیردولتی «بی‌انضباطی مالی» ایجاد می‌کند،‌ گرچه مبالغ آن کم و اندک باشد اما سبب رشد فزاینده‌ این نهادها در سالیان آینده می‌شود. اگرچه برخی از آنها فعالیت‌های پ‍ژوهشی و کاربردی و فرهنگی خوبی انجام می‌دهند اما صحبت ما با مؤسساتی است که توسط افراد و برخی سیاسیون اداره می‌شوند و بودجه فرهنگی می‌گیرند و صرف فعالیت‌های سیاسی می‌کنند».
حالا امسال نوبت به «محمود صادقی» رسیده تا پی‌گیر حذف جعبه سیاه بودجه شود. آقای صادقی تصویر نامه درخواست حذف این جدول را با امضای ۱۹ نماینده دیگر در حساب توییتر خود منتشر کرده است. به این بهانه بد ندیدیم که خلاصه بسیار کوتاهی از برخی نهادهای خصوصی که از این طریق بودجه دولتی می‌گیرند را مرور کنیم:
دانشگاه امام صادق: زیر نظر بیت آیت‌الله مهدوی کنی
موسسه اسراء: زیر نظر آیت‌الله جوادی آملی
پژوهشکده تاریخ اسلام: حجت‌الاسلام هادی خامنه‌ای
بنیاد حکمت صدرا: حجت‌الاسلام محمد خامنه‌ای
دانشگاه عدالت: آیت‌الله هاشمی‌شاهرودی
بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج): حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی
مؤسسه پرتو ثقلین: آیت‌الله سیدمحمدرضا مدرسی‌یزدی (عضو شورای نگهبان)
هیأت رزمندگان اسلام: که توسط جمعی از مداحان تهران نظیر منصور ارضی، سعید حدادیان، حسین سازور و محمود کریمی تاسیس شده است
مؤسسه فرهنگی ترجمان وحی: رئیس هیأت‌مدیره آن «نصرالله چمران» برادر شهید مهدی چمران است

مؤسسه آینده روشن: با محوریت مهدویت و موعودگرایی که با آغاز دولت نهم تأسیس شد و همایش بین‌المللی دکترین مهدویت توسط این مؤسسه در سال ٨٤ و با سخنرانی احمدی‌نژاد برگزار شده بود.

یک گام عملی در مسیر گفت‌وگوی ملی


سخنان امروز رهبری به نظرم از هر نظر پاسخ مناسبی به موج مطالبه «آشتی ملی» بود؛ اما برای توانایی در خوانش درست کلام ایشان دو پیش شرط لازم است: نخست اینکه ما اول تکلیف‌مان را با خودمان مشخص کنیم که مفهوم آشتی ملی و انتظاری که از آن داشتیم چه بود؟ دوم اینکه یاد بگیریم که هرکسی ادبیات خاص خودش را دارد و باید مفهوم او را از خلال ادبیات خودش استخراج کرد. نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که کسی حرف باب میل ما را بزند و اتفاقا از ادبیات خود ما هم استفاده کند. صحبت در این زمینه را به نظرم در چند بند می‌شود خلاصه کرد:
۱- «آشتی ملی»، به معنای کنار گذاشتن اختلافات سیاسی و تشکیل «حاکمیت یک دست» نیست؛ که اگر بود خودش بزرگ‌ترین آفت برای سلامت سیاسی کشور می‌شد. «آشتی ملی» یعنی آنکه ما بتوانیم اختلافات سیاسی را از مسیر گفت‌وگو حل کنیم. پس بزرگ‌ترین گام در مسیر آشتی ملی این است که هر یک از طرفین عملا نشان دهند آمادگی گفت‌وگو را دارند. اینکه رهبری با این سرعت به طرح بحث آشتی ملی واکنش نشان داده و وارد گفت‌وگو شده‌اند خودش نشان می‌دهد بخش بزرگی از مطالبه محقق شده است.
۲- در مسیر گفت‌وگو و تفاهم سیاسی (و نه لزوما «توافق سیاسی») مخرب‌ترین موانع، برچسب‌هایی هستند که وضعیت را از حالت اختلاف به تخاصم تبدیل کرده و باب گفت‌وگو را مسدود می‌کنند. وقتی شما کسی را دیکتاتور یا قاتل بخوانی، مشخصا تکلیف را روشن کرده‌ای که به هیچ امکانی بجز حذف کامل طرف مقابل فکر هم نمی‌کنید. در فضای رسمی کشور نیز، کلیدواژه «فتنه» بزرگترین سد جناحی از حاکمیت بود در برابر شکل‌گیری گفت‌وگوی ملی. تا زمانی که یک جریان سیاسی «فتنه‌گر» خوانده شود طبیعتا هیچ بابی از گفت‌وگو شکل نخواهد گرفت. در سخنرانی اخیر رهبری، کلیدواژه «فتنه» کاملا حذف شده و این «بزرگترین» دستاوردی بود که امکان داشت از نخستین واکنش ایشان بتوان به دست آورد.
۳- طبیعتا رهبری نسبت به لفظ «آشتی ملی» واکنش نشان دادند. چطور می‌توان از رهبر یک نظام توقعی غیر از این داشت؟ آیا اساسا صلاح است که بالاترین مقام حقوقی کشور به صورت علنی بپذیرد کشور ما دچار بحران شکاف داخلی است؟ به نظرم ایشان به خوبی از در افتادن در این تله پرهیز کردند اما با تاکید بر اینکه ملت ما اصلا با هم قهر نیستند اصل بحث را تایید کردند. پیشنهاد شخصی من این است که از این پس، به جای ترکیب «آشتی ملی» از «گفت‌وگوی ملی» استفاده کنیم.
۴- در سخنان اخیر رهبری، تیزترین تیغ انتقاد به جانب گروهی است که حرکت روز عاشورا و امام حسین را نگه نداشته و اقدام به ضرب و شتم و خشونت کرده‌اند. طبیعتا بنده بر سر فاعل خشونت در روز عاشورا با ایشان اختلاف نظر دارم؛ اما بسیار خوشحال هستم که ایشان برای توافق روی «محکومیت» گزینه‌ای را روی میز گذاشته‌اند که هیچ کس در آن شکی ندارد: «توهین کننده به امام حسین» و «خشونت ورز» قطعا محکوم است و همه جناح‌ها بر سر این موضوع می‌توانند توافق کنند.
۵- در نهایت اینکه گفت‌وگو یک فرآیند یک روزه نیست. یک مسیر طولانی مدت و گام به گام است. همان طور که ما برای توافق با کشورهای جهان سال‌ها صبر کردیم و ده‌ها و صدها جلسه برگزار کردیم، برای مسائل داخلی خود نیز باید صبورانه و با حسن نیت به گفت‌وگو ادامه دهیم. خوشبختانه، به نظرم سخنان امروز رهبری نه تنها نقطه پایان مسیر گفت‌وگو نبود، بلکه ایشان حتی مسیر مورد انتظار برای بحث‌های آینده را هم مشخص کردند. ایشان در جایی از گروهی انتقاد کردند که «انتخابات بهانه است و اصل نظام هدف ماست». به نظرم انتقاد کاملا به جایی است. اصلاح‌طلبان خودشان بهتر از همه می‌دانند که این ایراد تا به حال چه ضرباتی به این جریان و البته به کلیت منافع ملی وارد کرده است. اینکه گروهی عملا صندوق رای را یکی از ابزارهای براندازی قلمداد می‌کنند. به نظرم رهبری حق دارد که از طرف مقابل طلب شفاف‌سازی در این مورد داشته باشد.

به باورم برای مشخص شدن یک الگوی عملی، خوشبختانه ما به مانند همیشه «سیدمحمد خاتمی» را داریم. عملکرد ایشان طی ۶ سال گذشته نمونه خوبی است که چطور می‌توان با حفظ مواضع و انتقادات، از مسیر اصلاح‌طلبی خارج نشد. از این نظر، ما شانس بزرگی داریم که کار را بسیار برایمان راحت‌تر کرده است.

شترسواری دولا دولا نمی‌شود

گروهی‌ از اصلاح‌طلبان و چهره‌هایی که در جنبش سبز آسیب دیدند با امضای طوماری خطاب به نمایندگان مجلس و سران سه قوه خواستار پی‌گیری رفع حصر از رهبران جنبش شده‌اند. این اشخاص، از مهم‌ترین چهره‌های جریان اصلاح‌طلب و مجموعه‌ای از مقبول‌ترین چهره‌های جنبش سبز هستند که زحمات، پایداری و مقاومت آنان هیچ گاه از خاطر فراموش نخواهد شد. با این حال، من گمان می‌کنم در چهارچوب یک کنش سیاسی، نامه اخیر دارای ایرادی اساسی است که کارآمدی آن را به شدت زیر سوال می‌برد.
در طرف دیگر، سیدمحمد خاتمی، برای دومین بار از زمان درگذشت آیت‌الله هاشمی بر لزوم وحدت ملی تاکید کرده است. آقای خاتمی در بخشی از سخنان اخیر خود آورده‌اند: «الان بهترین موقعیتی است که می‌توان برای همبستگی همه نیروها در مسیر منافع ملی و دفع و رفع تهدیدها و توطئه ها فراهم آورد». به باورم این اشاره به «بهترین موقعیت» از دو جنبه می‌تواند مورد بازخوانی قرار گیرد. نخست، درگذشت آقای هاشمی است و دوم، افزایش تهدیدات خارجی از جانب ترامپ که ضرورت وحدت در داخل کشور را بیش از هر زمانی پررنگ کرده است. با این حال، رویه‌ای که آقای خاتمی در پیش گرفته، یک تفاوت ظریف با نامه اخیر دارد. خاتمی در تمامی سخنان اخیر خود، با مورد خطاب قرار دادن رهبری نظام، از ایشان می‌خواهد که زمینه وحدت را فراهم سازند.
به باور من، هر جناح سیاسی که به واقع خواستار پایان بخشیدن به شکاف بی‌اعتمادی داخلی است و قصد دارد تا گامی عملی برای جبران این شکاف بردارد، طبیعتا باید از خودش شروع کند. مشخصا، پیام‌های آقای خاتمی نشان می‌دهد که ایشان آمادگی کامل برای گفت‌وگو با رهبری را از خود نشان داده و به تعبیری «دست دوستی» دراز کرده است. اما امضا کنندگان نامه اخیر، به صورت ضمنی حاضر به دراز کردن این دست دوستی نشده‌اند.
اگر ما توقع داریم که جناح رقیب با فراموش کردن گذشته و کنار گذاشتن کینه‌ها یا سوءتفاهمات پیشین وارد مسیری از ائتلاف و هم‌بستگی ملی شود، پیش از هر تصمیم دیگر، باید خودمان هم از هر جهت آماده ورود به همین مسیر باشیم. مشخصا نمی‌توان از رهبری توقع داشت تصمیم به رفع حصر رهبران جنبش بگیرد، در حالی که ما حتی حاضر نیستیم در سطح ارسال یک نامه و طرح درخواست با ایشان تماس بگیریم. منش اصلاح‌طلبی و کنار گذاشتن منطق حذفی یعنی نه تنها جریان حاکم نمی‌تواند منتقدان و یا دیگر جریانات سیاسی داخل کشور را حذف کند، بلکه به صورت اولی، باقی گروه‌های سیاسی نیز باید حضور جریان حاکم را به رسمیت بشناسند.
بدین ترتیب، به صورت شفاف و مشخص می‌توانم بگویم اگر نامه اخیر می‌خواست گامی متفاوت نسبت به دیگر اقدامات ۶ سال گذشته بردارد که هم در مساله رفع حصر موثر باشد و هم به نوعی آشتی ملی ختم شود، مخاطب آن نباید نمایندگان مجلس و یا سران قوا می‌بودند. در تمامی این سال‌ها بارها و بارها چه از جانب رییس جمهور و چه برخی نمایندگان تاکید شده که مساله حصر با نظر مستقیم رهبری تداوم یافته است. پس نامه نیز مشخصا باید خطاب به ایشان نوشته می‌شد تا هم موضوع را از جانب مرجع اصلی آن پی‌گیری کند و هم به صورت ضمنی نشان دهد که دست‌کم اصلاح‌طلب آمادگی و حسن نیت کامل برای یک وحدت فراگیر سیاسی را دارند. در غیر این صورت، درخواست پایان وضعیت فوق‌العاده از جانب حکومت و در مقابل بی‌علاقگی به گفت‌وگوی مستقیم فقط مصداق همان «شتر سواری دولا دولا» خواهد بود که بعید است به کسب نتیجه مطلوب کمکی کند. 

به جای انتقاد از ترامپ این لکه‌های ننگ را پاک کنید


در واکنش به فرمان محدود کننده ترامپ که بار دیگر نام کشور ما را در فهرست حامیان تروریست قرار می‌دهد، موجی از اعتراضات خودجوش در آمریکا به راه افتاده است. خوشبختانه آزادی‌خواهان آمریکایی در اعتراض به تصمیمات رییس جمهورشان سنگ تمام گذاشته‌اند. حال پرسش من این است که وظیفه ما ایرانی‌ها چیست؟ آیا ما هم تمام گناه را به گردن افکار فاشیستی ترامپ بیندازیم؟ یا بهتر است ما هم پیش از زدن جوال‌دوزی به دیگران حداقل یک سوزن به خودمان بزنیم؟ 

چندی پیش کانال تلگرامی «شین» مطلبی مفصل در مورد شرح زندگان و آرا و نظرات «نواب صفوی» منتشر کرد که به نظرم تلنگر به جایی بود. (اینجا: http://j.mp/2jQj4lF) البته خوشبختانه اکثر کشورهای جهان نواب صفوی را نمی‌شناسند و احتمالا متوجه نخواهند شد که نام‌گذاری خیابان‌های ایران به اسم او حمایت از چه شیوه و مرامی قلمداد می‌شود. با خیابان‌های تابلوهای تهران چهره‌های مشهورتر از نوابی را هم در خود جای داده‌اند.
* * *
تغلب واژه‌ای است عربی به معنای «به چیرگی تمام دست یافتن به چیزی» و همچنین «به قهر و زور استیلا یافتن بر بلاد». (از فرهنگ دهخدا) در ادبیات جهان اسلام، تشکیل حکومت با به کار بردن زور و خشونت و بدون توجه به رضایت و پذیرش عمومی جامعه را تغلب می‌نامند. در میان اندیشمندان مسلمان، «تغلب» ابتدا در آرای افرادی چون ماوردی و غزالی و بعدها در نظرات «ابن تیمیه» مورد استفاده قرار گرفت. اما محمد غزالی روایت معروفی دارد که می‌گوید «الحق لمن غلب و الحکم لمن غلب، نحن مع من غلب». یعنی «حق با کسی است که غلبه می‌کند، حکومت هم از آن کسی از که غلبه می‌کند، ما هم با/طرفدار کسی هستیم که غلبه می‌کند». این اندیشه بعدها بیش از هرکسی توسط «ابن تیمیه» گسترش یافت که امروزه او را پدر فکری تمامی جریانات «تکفیری» می‌دانند.
سال‌ها بعد، این «سید قطب» بود که آرای «ابن تیمیه» را بازخوانی کرد و مبنای عمل قرار داد. سیدقطب جوامع را به دو دسته کلی «جامعه اسلامی» و «جامعه جاهلی» تقسیم کرد. جالب اینکه از نظر او، جوامعی که شهروندان تشکیل دهنده آن همه مسلمان باشند لزوما جامعه اسلامی نیست. به باور سیدقطب تا زمانی که شریعت قانون جامعه نباشد، آن جامعه اسلامی نیست، حتی اگر افراد آن نماز بخوانند، روزه بگیرند و به حج بروند. با چنین تعریفی و خوانش خاص این گروه از احکام شریعت، عملا تمامی جوامع اسلامی نیز به مانند دیگر کشورهای جهان در رده «جامعه جاهلی» قرار گرفتند. سیدقطب هم با اخذ اندیشه «تغلب» از آرای «ابن تیمیه»، در نهایت به آنجا رسید که علیه تمامی جوامعی که جاهلی می‌دانست (و اتفاقا شامل جوامع جهان اسلام می‌شد) دست به قیام مسلحانه بزند.
«الجهاد» از معروف‌ترین گروه‌های تفکیری است که بر پایه نظرات سیدقطب شکل گرفت. «محمد عبدالسلام فرج» این گروه را در سال ۱۹۷۹ پایه‌گذاری کرد و با استناد به برخی فتاوای فقهی ابن‌تیمیه شروع به تکفیر همه گروه‌های دیگر کرد. فتواهای مورد استناد، فتاوایی بودند که ابن‌تیمیه در زمان حمله تاتارها به کشورهای اسلامی صادر کرده بود. ابن‌تیمیه در آنجا استدلال کرده بود که هرچند تاتارها مسلمانی خود را اعلام کرده‌اند، اما دین آن‌ها پذیرفته شده نیست و کشتن‌شان واجب است. تکفیری‌های «الجهاد» همین استدلال را در مورد حکومت مصر به کار بردند و دقیقا با همین استدلال دستور قتل رهبران مصر را صادر کردند. بدین ترتیب، «خالد اسلامبولی»، بنابر فتوای «عمر عبدالرحمان» و در تداوم اندیشه‌های تکفیری ابن‌تیمیه و سیدقطب انور سادات را ترور کرد.
حالا سال‌ها است که برخی کشورهای غربی دولت ما را متهم به دفاع از تروریسم می‌کند. در مقابل، ما نه تنها چنین اتهاماتی را مردود می‌خوانیم، بلکه داعیه‌دار مقاومت در برابر گروه‌های تروریستی و تکفیری هستیم؛ اما درست در همان زمان که با ادعای «جنگ پیش‌گیرانه علیه گروه‌های تکفیری» میلیاردها میلیارد هزینه مالی و جانی و نظامی می‌کنیم، خیابان‌های پایتخت خود را به نام شناخته‌شده‌ترین و بدنام‌ترین تروریست‌های تکفیری سند می‌زنیم. شاید غربی‌ها به امثال و حکم فارسی آشنایی کافی نداشته باشند که در جواب ما بگویند « قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را؟» اما آیا بهتر نیست خودمان پیش‌دستی کنیم و به جای این همه جار و جنجال، دامان شهرمان را از چنین لکه‌های ننگی پاک کنیم؟

بیایید فعلا فقط اشک بریزیم

یک درون‌مایه نسبتا ثابت در آثار اصغر فرهادی، مساله «قضاوت» است. نه با آن خوانش اغراق‌شده که «دیگران را قضاوت نکنید»؛ حداقل در این سطح که «اینقدر زود قضاوت نکنید». به نظرم، این موضوعی است که در ابعاد بسیار متفاوتی می‌توانیم آن را گسترش بدهیم و تبعات‌اش را ببینیم.
شاید تلخ‌ترین و تاریک‌ترین نقاط انقلاب ما بحث دادگاه‌های انقلاب بود. قضاوت‌هایی انتقادبرانگیز که گاه در چند دقیقه خلاصه می‌شدند و در همین زمان اندک حکم مرگ انسانی را صادر می‌کردند. حالا می‌توانیم کمی تامل کنیم که پس از این همه سال نقد دادگاه‌های چند دقیقه‌ای، ما دقیقا از چه گلایه داشته‌ایم؟ آیا انتقاد ما از قضاوت‌های شتاب‌زده باعث شده که خودمان از تکرار رفتاری مشابه پرهیز کنیم؟ یا آنکه ما هم عادت کرده‌ایم با کمترین اطلاعات احکام محکومیتی صادر کنیم که فقط پشتوانه اجرایی ندارند؟
در بعدی دیگر، یکی از جذابیت‌های مذهب خوانش ساده‌تری است که مذاهب از جهان ارائه می‌کنند. (برای مثال در مقابله با پیچیدگی‌های خوانش فلسفی) اما اگر محوریت را به همین ساده‌سازی بدهیم، آنگاه در نسخه‌هایی افراطی بیم آن می‌رود که در دامی شبیه بنیادگرایی بیفتیم. برای بنیادگرایان، قضاوت هیچ پیچیدگی و ظرافتی ندارد. حقیقت خیلی ساده است و در دو رنگ سیاه و سفید خلاصه می‌شود. این خوانش ساده‌تر به قضاوت‌های سریع‌تر می‌انجامد و پیامدهایی که بی‌نیاز از توضیح هستند.
دنیای ادبیات و هنر، دورترین فاصله را از تفسیر ساده جهان دارد. به قول میلان کوندرا، «هر رمان به ما می‌آموزد که جهان پیچیده‌تر از آن است که گمان می‌کنیم». از این نظر، شاید بتوان درک کرد که چرا هنرمندان بزرگ کمتر به دسته‌بندی‌های آشکار سیاسی می‌پیوندند. برای آنان مرزبندی‌های پررنگ نمی‌تواند معنای دقیقی داشته باشد. پیچیدگی جهان اصالت این مرزها را زیر سوال می‌برد و طبیعتا قضاوت را دشوار و دشوارتر می‌سازد. عصر روشنگری با «دکارت» آغاز شد که می‌گفت «شک می‌کنم، پس هستم». آنکه شک نمی‌کند و مدام حکم قاطع می‌دهد انسانی است ماقبل جهان مدرن. این قضاوت‌گرِ غیرشکاک را شاید بتوان انسان بیگانه با هنر خواند؛ همان «پشمینه‌پوش تندخو» که به تعبیر حافظ «از عشق نشنیده‌ست بو».
نمی‌دانم که برای خوانندگان این سطور، مقدمه پیشین چقدر می‌تواند با ادامه حرف ارتباط معنایی داشته باشد. این، تنها احساسی است که به شخصه طی ساعات اولیه وقوع فاجعه آتش‌سوزی تجربه کردم. درست در همان دقایقی که بهت مواجهه با واقعه و حیرت از تصاویر وحشت‌ناک آن، قدرت هرگونه تحرک یا تامل را فلج می‌کرد. درست در همان زمان، در خلال انبوه اخبار تکان‌دهنده، موجی از قضاوت‌های آخرالزمانی بود که بی‌وقفه احکام محکومیت صادر می‌کردند: محکومیت مسوولان، محکومیت شهرداری، کمیته بحران، مالکان ساختمان، جمعیت حضار و حتی محکومیت انقلاب ۵۷ و مصادره اموال و الخ.
این سطح از خشونت، این سطح از تعجیل برای صدور احکام قاطع، این سطح از شتاب‌زدگی و قضاوت‌گری از کجا آمده است؟ چطور هنوز اصل خبر از راه نرسیده دادگاه رسیدگی به متهمان‌ش هم تشکیل شده و احکام‌ش صادر می‌شود؟ اصلا همه‌اش به کنار، چرا ما حتی نمی‌توانیم به عنوان یک ملت حداقل برای چند ساعت به واقع سوگوار باشیم؟ چرا دیگر نخستین احساسی که در برخورد با فجایعی این‌چنین همه‌گیر می‌شود بهت، سکوت و اندوه نیست؟ چرا همه در سکوت اشک نمی‌ریزیم و در کنار هم شمع روشن نمی‌کنیم؟ چرا وقتی مصیبتی بر سرمان نازل می‌شود نمی‌توانیم فقط برای چند ساعت کینه‌ها را کنار بگذاریم و دست تسلی به سوی هم دراز کنیم؟
من پاسخ این سوال‌ها را نمی‌دانم. هرچه هست، حکایت از یک بیماری مزمن و ریشه‌دار در قلب جامعه ما دارد. دردی که باید حتما به سراغ‌ش برویم و برای درمان‌اش بکوشیم، وگرنه دیگر نمی‌توانیم یک «ملت» باشیم. اما نه حالا، فعلا وقت‌اش نیست، حالا فقط باید سوگوار باشیم؛ حالا باید کمی از شتاب و هیجان فاصله بگیریم؛ بگذارید فعلا فقط اشک بریزیم برای آنان که از دست دادیم و از صمیم قلب امیدوار باشیم به اندک بارقه‌های امید که خبر می‌دهند از دل این هیولای سوزان، یک انسان دیگر نجات پیدا کرد.

جای خالی هاشمی، بار سنگین آن «واجب کفایی»

خوابیدم و بیدار شدم، هنوز هاشمی مرده بود. باز خوابیدم و بیدار شدم. اوضاع همان بود که قرار نبود باشد. پیش از آنکه نسل من به دنیا بیاید، هاشمی را مرد اول قدرت می‌دانستند. در تمام طول عمر، ما نیز همین تصور را داشتیم، یا همین را به ما تلقین می‌کردند. برای ما، جهان بدون هاشمی حتی قابل تصور هم نبود؛ چه برسد به پیش‌بینی یا تحلیل. حجم یادداشت‌هایی که در طول این ۴۸ ساعت به چشم دیده‌ام، به اندازه مواجهه با «جهان بدون هاشمی» حیرت‌آور بود. من هنوز هم نمی‌توانم مدعی شوم که از بهت خبر خارج شده‌ام، چه برسد به ادعای تحلیل وضعیت. به هر حال، امروز که از مراسم پرالتهاب وداع باز می‌گشتم، احساسی گنگ در من شکل گرفت که صرفا تجربه‌ای است از وضعیتی جدید. اینجا فقط می‌خواهم همین تجربه را به اشتراک بگذارم.
استراتژی معروفی را سعید حجاریان در دوران اصلاحات مطرح کرده بود: «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا». تا زمان حضور اصلاح‌طلبان در راس قدرت، هم تکلیف بدنه پایین روشن بود و هم مسوولین چانه‌زنی در بالا. اما دولت اصلاحات که به پایان کار خود رسید، جای خالی چانه‌زنندگان به خوبی احساس شد. لزوما همه قصد نداشتند همان استراتژی پیشین را ادامه بدهند؛ اما مساله این بود که ما کار دیگری بلد نبودیم!
ساختار حقوقی و حقیقی قدرت در کشور ما به شیوه‌ای شکل گرفته که معمولا امکان دیگری قابل تصور نیست. نهادهای مدنی در جامعه ما بدان حد توسعه نیافته‌ که نفوذ دولت را در عرصه عمومی محدود کند. از طرف دیگر، میان هسته حقیقی قدرت، با بدنه جامعه، فاصله‌ای است که امکان تاثیرگذاری مستقیم بر آن وجود ندارد. در اکثر موارد، این بخش‌های انتخابی حکومت بودند که نقش واسط را بازی می‌کردند. آن استراتژی معروف هم بر همین پایه تدوین شده بود؛ اما بخش‌های انتخابی حکومت هم قابل حذف و تصفیه بودند، کما اینکه همین هم شد.
وقتی تمامی اصلاح‌طلبان از نهادهای انتخابی حذف شدند، بخش بزرگی از جامعه، فقط یک دریچه به قلب و کانون هسته قدرت سراغ داشت که امکان چانه‌زنی را حفظ می‌کرد: هاشمی رفسنجانی. ویژگی‌ها و نوع خاص سیاست‌ورزی آقای هاشمی این اطمینان را ایجاد می‌کرد که هرچند جایگاه ایشان ممکن است تضعیف شود، اما خودش حواس‌ش هست که هیچ وقت کاملا حذف نشود. پس تکلیف بدنه اجتماعی همچنان روشن بود. ما فقط مسوول همان فشار از پایین بودیم.
با فوت ناگهانی آقای هاشمی، این اطمینان خاطر همیشگی از بین رفته است و من گمان می‌کنم بهت گسترده‌ای که در بین بخش بزرگی از جامعه ایجاد شده، دقیقا محصول همین دغدغه است: «پس چه کسی قرار است چانه زنی‌ کند»؟ این سوال به تنهایی اهمیت ندارد؛ بلکه در دل خود خبر از یک استیصال دیگر می‌دهد:: «اگر تیم چانه‌زنی نداشته باشیم، پس وظیفه ما چه خواهد بود»؟
به گمان من، در ناخودآگاه ایرانیان، چانه‌زنی و مصالحه همواره یک «واجب کفایی» بوده است. بار منفی کلماتی همچون «مصالحه» یا «سازش» نیز سبب شده که اکثرا ترجیح دهند همان نقش «فشار» را بر عهده بگیرند و مصالحه را به دیگری حواله دهند. (طبیعتا اگر لازم شد، همان دیگری را می‌شود قربانی کرد تا تنزه تاریخی ما مخدوش نشود) حالا اما، با درگذشت بزرگ‌ترین مصالحه‌گر تاریخ جمهوری اسلامی، زنگ هشداری به صدا درآمده که شهروندان برای نقش‌آفرینی سیاسی خود باید آماده پذیرش مسوولیت‌های جدیدی شوند. بدنه اصلاح‌طلب جامعه ایرانی دارد با وضعیتی مواجه می‌شود که دیگر نمی‌تواند پرهیز از تنزه‌طلبی خود را به مشارکت در یک انتخابات محدود کند. آن مرد که همواره بار پذیرش واجب کفایی را به تنهایی بر دوش می‌کشید رفته و حالا مسوولیت‌اش باید بین تمامی شهروندان توزیع شود.
امروز که از مراسم وداع باز می‌گشتم، برای نخستین بار جرقه عینی این وضعیت را در ذهن خود احساس کردم. ما رفتیم و شعار هم دادیم. اما چه کسی قرار است برای تبدیل فشار شعارهای ما به یک دستاورد ملموس وارد مذاکره شود؟ به نظرم، در ایران پس از هاشمی، صرف همین حضورهای خیابانی و شعار دادن‌ها دیگر نمی‌تواند ادای وظیفه شهروندی محسوب شود. ما حالا باید دقیقا مشخص کنیم که ساز و کار تبدیل مطالبه و مقاومت مدنی به دستاورد سیاسی چیست؟
پیش از نگارش این متن، ایده آن را با دوستی مطرح کردم. در پایان پرسید: «خب، پس باید چه کنیم»؟

جواب من فقط یک کلمه بود: «نمی‌دانم»! اما حالا می‌خواهم پاسخ خودم را اصلاح کنم که: «نمی‌دانم، اما بالاخره این را هم یاد می‌گیریم».

یک تصویر و چهارنگاه

چندی پیش تصاویری از چند حرکت جمعی در کردستان مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. یکی تقدیر عمومی از سربازی بود که برای نجات جان یک سگ به روی مین رفته بود. (goo.gl/NxkwE7) دیگری تجمع فراگیر مردمی بود که نه برای تماشای اعدام، بلکه برای پیش‌گیری از آن جمع شده بودند. (goo.gl/no4NqX) طبیعتا هر دو تصویر در نوع خود شگفتی‌برانگیز بودند. چطور اهالی برخی از کوچکترین شهرستان‌های کشور (یکی مریوان و دیگری روانسر) به چنین بلوغ جمعی و مدرنی دست یافته‌اند؟
من گمان می‌کنم می‌توان بخشی از پاسخ را از دل یک تصویر دیگر بیرون کشید. تصویر هم‌نوازی جمعی تنبورنوازان کرد که البته به فارسی می‌خوانند. (از آپارات+ ببینید) تصویری که می‌توان از نظرگاه‌های متفاوتی بدان نگریست و با هر کدام سرفصلی برای بازخوانی و بازاندیشی در آن پیدا کرد:
۱- روح جمعی
احتمالا نخستین و برجسته‌ترین تصویری است که در این هم‌نوازی به چشم می‌آید تبلوری از روح‌جمعی است. شمار انبوه نوازندگانی که هماهنگ و یک‌دست سازی می‌نوازند و آوازی می‌خوانند. دست‌ها با هم حرکت می‌کنند و در هنگام «شر» و «چنگ» رقصی هماهنگ از انگشت نوازندگان را به تصویر می‌کشند. این هماهنگی بی‌شک به سادگی پدید نمی‌آید و البته نمی‌تواند به روی صحنه‌ی اجرا خلاصه شود. چنین گروه‌هایی باید در زندگی اجتماعی نیز دارای پی‌وندهای عمیق و ارتباطات گسترده باشند. همین شبکه ارتباطی گسترده به اهالی منطقه اجازه می‌دهد پی‌وستگی و روح جمعی خود را حفظ کنند تا همچون یک توان بلقوه، در مواقع لزوم از آن بهره بگیرند. خواه در یک اعتراض باشد، یا طرح مطالبه و حتی سپاس‌گذاری و تقدیر. گمان می‌کنم ما ساکنان کلان‌شهرها، بی‌نیاز از هیچ آمار و تحقیقی بتوانیم قضاوت کنیم که جای خالی این روح جمعی در شهرهای بزرگ تا چه میزان احساس می‌شود. این احتمالا همان دلیلی است که «تنهایی» را به دغدغه‌ای جهانی بدل ساخته و در شعار سالانه سازمان بهداشت جهانی هم تبلور پیدا کرده است.
۲- برابری
حضور آشکار زنان و دختران نیز بلافاصله توجهات را جلب می‌کند. فراموش نکرده‌ایم در منطقه‌ای از جهان به سر می‌بریم که حامل بیشترین نابرابری‌های جنسیتی است. غیبت زنان خاورمیانه در عرصه عمومی همواره نگران‌کننده و حتی بحران‌ساز بوده است. تحقیقات فراوانی می‌توانند گواهی دهند که غیبت زنان در عرصه عمومی چطور به خشونت یک جامعه تماما مردانه منجر خواهد شد. حال در دل خاورمیانه و آن هم در بخش‌های به نسبت محروم‌تری از کشور ما، به ناگاه شاهد جوششی هستیم که حضور و مشارکت زنانه را دوش‌به‌دوش و پا‌به‌پای مردان می‌پسندد. جنبه دیگری که خود جای تامل جداگانه دارد، کنار هم قرار گرفتن سالخوردگان، جوانان و حتی کودکان است، گویی که در این میان هیچ طبقه‌بندی و معیاری بجز کرامت برابر انسانی وجود ندارد.
۳- نرم‌خویی
هنر به صورت کلی و موسیقی به صورت مشخص، بیشترین فاصله را از جنگ و خشونت دارند. موسیقی در پیوند با تارهای احساس آدمی، دریچه‌ای جدید به جهان هستی باز می‌کند که تصاویری متفاوت از عینک عقلانیت ارائه خواهد کرد. در این جهان خوش‌آوا، و البته در این تصویر خاص، نقش «تنبور» هم کارکرد ویژه‌‌ای دارد. سازی که از اساس با نوعی حزن و تامل پی‌وند خورده و در نقطه مقابل هنری که می‌تواند هیجان‌برانگیز باشد، بر آرامش و تسکین تاکید دارد. ملتی که با تنبور بزرگ می‌شوند، بی‌شک بیشترین فاصله را با جنگ و خشونت و پرخاش خواهند داشت.
۴- مدارا و روح ملی

در نهایت، وجه دیگری که به شخصه برایم اهمیت دارد، روح مدارا و ملی‌گرای یکی از اقوام ایرانی است. تنبور ساز بومی کردهای ایران است که با زبان کردی پی‌وندی ناگسستنی دارد. با این حال، برای تنبورنوازان، نواهای کردی به همان میزان دلنشین و آشنا است که زبان فارسی. شاید حتی این اشاره گذرای من خدشه‌ای بر این تساهل بیندازد چراکه مرزبندی‌های زبانی و قومی در این میان اصلا مطرح نیست. این‌ها بیشتر برای نگاه ناظر بیرونی اهمیت دارند که با پیش‌زمینه‌های جهان دیگری به سراغ این تصویر می‌آیند. جهانی که هر روز شاهد بحث و جدل و پرخاش و کین‌توزی به بهانه زبان‌های قومی است. اما روح یک‌دلی، تساهل، مدارا و جمع‌گرایی حاضر در این تصویر پذیرای هیچ گونه مرزکشی میان انسان‌ها نیست. زبان‌ها همه بهانه‌اند. هدف نوعی وحدت و یگانگی، در درجه نخست میان انسان‌ها و در درجه‌ای بالاتر میان انسان و طبیعت است.

آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید


حالا به اندازه کافی از انتشار و جنجالی شدن خبر «گورخواب‌ها» گذشته است که بدانیم هر واکنشی که قرار بوده، تا کنون بروز یافته است. شاید عقل سلیم انتظار داشت چنین خبری، بلافاصله به انبوهی از بحث و جدل برای چاره‌جویی و ریشه‌کن‌سازی فقر منجر شود. حتی به شخصه انتظار داشتم خیزشی ملی به راه ‌افتد که در کوتاه مدت به هر طریق ممکن به این بی‌سرپناهان کمک شود تا در طولانی مدت بتوان چاره‌ای اساسی کرد. مثل باز کردن درهای مساجد به عنوان جای خواب و کمک خواستن از شهروندان برای تهیه خوراک. اما درست در شرایطی که دوش به دوش اخبار گورخواب‌ها، اخبار مفاسد کلان اقتصادی یکی پس از دیگری منتشر می‌شود و رفته رفته گوش‌های جامعه را خسته می‌کند، تنها بحث جدی که من در این مدت شاهد بودم جدال بر سر «عقیم‌سازی» بود! بحثی تکان دهنده که جز در سنت فاشیسم، هیچ سابقه دیگری نداشته و ندارد و اتفاقا، به باور من، بازتاب دهنده تمام عیار وجه دیگری از یک جامعه بیمار است: آنجا که کرور کرور اموال ملی به غارت مفسدان می‌رود و گروهی از مردم کارشان به گورخوابی می‌رسد، بی‌شک عده‌ای هم هستند که وضعیت را با قربانی‌کردن انسان تئوریزه کنند. 
این صحنه آشفته، یادآور یکی از حکایت‌های «مثنوی معنوی» است که گویی مولانا، ۷۰۰ سال پیش آن را در پاسخ به وضعیت امروز ما سروده بود. حکایت از آنجا آغاز می‌شود که در دوران عمر، شهر اسیر یک بلای بزرگ می‌شود:
آتشی افتاد در عهد عمر . . / . . همچو چوب خشک می‌خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها . . / . . تا زد اندر پرّ مرغ و لانه‌ها
نیم شهر از شعله‌ها آتش گرفت . . / . . آب می‌ترسید از آن و می‌شِگِفت
در برخورد با این بلای همه‌گیر، عقلای قوم دست به کار می‌شود و:
مَشک‌های آب و سرکه می‌زدند . . / . . بر سر آتشْ کسانِ هوشمند
آتش از استیزه افزون می‌شدی . . / . . می‌رسید او را مدد از بی حدی
در اینجا، آب و سرکه زدن بر سر آتش، حکایت از ترفندهای نخبگانی دارد که تلاش می‌کردند با نظریه‌پردازی و سخن‌وری آتش درافتاده را تسکین دهند. درست به مانند صاحب‌نظرانی که در میان قائله گورخواب‌ها به یاد ضرورت عقیم‌سازی افتادند. طبیعتا هم آتش سوزان کوچکترین اعتنایی به این «هوشمندان» نمی‌کرد. در ادامه، خلایق به سراغ خلیفه می‌روند و از او کمک می‌خواهند. عمر در پاسخ می‌گوید:
گفت آن آتش ز آیات خداست . . / . . شعله‌ای از آتش بخل شماست
آب و سرکه چیست؟ نان قسمت کنید . . / . . بخل بگذارید اگر آل منید
تدبیر خلیفه، ساده‌تر از هوشمندی‌های رندانه‌ای است که معمولا در حکایت‌های پندآموز انتظار آن می‌رود. اما شاید، تمام مساله در همین سادگی خلاصه شود. باورکردنی نیست که چطور نخستین پاسخ و بدیهی‌ترین پاسخ در مواجهه با چنین بلایایی اینقدر مهجور و بعید به نظر می‌رسد. گرسنه‌ای را در مقابل چشم می‌بینیم، اما به جای آنکه بلافاصله به فکر خوراندن و پوشاندن او بیفتیم، ناگاه چنان دوراندیش می‌شویم که برای تکرار فاجعه در نسل‌های آینده نسخه‌های بی‌نظیر می‌پیچیم. البته که در برابر این نسخه ساده و سرراست، همواره انبوهی از توجیهات و بهانه‌ها وجود دارد. اما جناب مولانا، پیشاپیش فکر پاسخ به آن‌ها را هم کرده است:
خلق گفتندش که در بگشوده‌ایم . . / . . ما سخی و اهل فتوت بوده‌ایم
گفت نان در رسم و عادت داده‌اید . . / . . دست از بهر خدا نگشاده‌اید
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز . . / . . نه از برای ترس و تقوی و نیاز
مال تخم‌ست و به هر شوره منه . . / . . تیغ را در دست هر ره‌زن مده
به گمان‌ام، در سرزمینی که بیشترین حجم درآمدهای آن محصول ذخایر و منابع طبیعی و ملی است، سهم هیچ‌کس نمی‌تواند گورخوابی و کارتن‌خوابی باشد. آنچه که به واقع باید به این افراد تعلق گیرد، محصول کرم ما و سخاوت و انسان‌دوستی ما نیست که از روی ترحم به جا آوریم یا نیاوریم. حقی است که از هزاران هزار نفر به ناروا دریغ شده و ای بسا بخشی از آن نیز بر سر سفره ما حاضر باشد. مایی که «تیغ را در دست ره‌زن» داده‌ایم و خود نظاره‌گر چپاول سرمایه‌های ملی هستیم.

پارادوکسِ دعوت به آشنایی با حقوق شهروندی

رییس‌جمهور با ارسال پیامکی نظر مخاطبان را به انتشار «منشور حقوق شهروندی» جلب‌ کرده‌اند. در متن این پیامک آمده است «بیایید با حقوق خود بیشتر آشنا شویم». پرسش من آن است که آیا تدوین و معرفی منشور حقوق شهروندی از جانب دولت امری معنادار است؟ برای پاسخ به این سوال باید به پیشینه مفهوم شهروندی مراجعه کنیم.
یونان باستان زادگاه مفهوم شهر و دولت‌شهر بود. البته آتن نه قدیمی‌ترین شهر باستانی است و نه بزرگ‌ترین آن؛ اما شهرهای پیش از آتن صرفا یک وضعیت طبیعی بودند. مجموعه‌هایی بزرگ‌تر و متراکم‌تر از روستا که به دلایل مختلف رشد کرده بوند. آتنی‌ها برای نخستین بار در برابر شهر (Polis) که نهادی طبیعی است، «Politeia» را ابداع کردند که مفهومی دوپهلو دارد. یعنی هم به شکلی از حکومت مبتنی بر دولت‌شهر اشاره دارد و هم به حقوق شهروندی. به لحاظ لغوی، «Politeia» ترکیبی است از واژه «Polis» و فعل «Politeuomai» که معنای کنش‌گری فعال از جانب شهروندان می‌دهد. پس «Politeia» تنها زمانی شکل می‌گیرد که ما نه تنها شهر داشته باشیم، بلکه شهروندانی فعال و کنش‌گر در دل جامعه شهری داشته باشیم. خارج شدن از وضعیت «شهروند فعال»، «Politeia» را از بین برده و شهر را از مفهوم آن تهی می‌کند، در نتیجه حقوق شهروندی هم دیگر معنی ندارد.
آتن یک جمهوری با دموکراسی مستقیم بود؛ اما تمام ساکنان آن «شهروند» نبودند. همان‌طور که گفته شد، حقوق شهروندی زاییده مشارکت فعال سیاسی بود. علاوه‌ بر برده‌ها که به دلیل بازماندن از کنش‌گری سیاسی، از حقوق شهروندی هم محروم می‌شدند، خود آتنی‌ها هم به دو گروه تقسیم می‌شدند. نخست «هوپولیت‌«ها که می‌توانستند خود را مسلح کرده و در جنگ از شهر و جمهوری دفاع کنند. گروه دوم «تت»‌ها بودند. این‌ها برده نبودند، اما چون نمی‌توانستند برای جمهوری بجنگند، پس حق رای هم نداشتند و کنش‌گر سیاسی محسوب نمی‌شدند.
سرنوشت آتن، تنها یک افسانه باستانی نیست. در تمام طول تاریخ بشر، هیچ گاه انسان‌ها به حقی دست نیافتند، مگر آنکه برای آن جنگیدند. مثل جنگ برای لغو بردگی در آمریکا؛ مثل جنبش خونین هشت مارس برای کسب حقوق برابر زنان؛ یا قیام برای لغو آپارتاید آفریقای جنوبی، انقلاب استقلال‌طلبانه مردم هندوستان و ده‌ها مثال تاریخی دیگر. ممکن است (و اتفاقا متداول است) که گروهی ادعا کنند انسان‌ها، حتی پیش از آنکه با جنگ و قیام به حق خود دست‌یابند هم با یکدیگر برابر بوده‌اند. اما چنین باورهایی مشخصا درافتادن در دام «آناکرونیسم» یا زمان‌پریشی است. یعنی اتلاق تعابیری که محصول یک دوره از زمان است، به دوره‌ای دیگری از زمان که آن مفهوم وجود نداشته است. برای هندی‌های پیش از قیام، مفهوم استقلال اصلا معنایی نداشته است که بخواهیم آن را از حقوق‌شان بدانیم. این حق تنها زمانی زاده می‌شود که شهروند هندی در درجه اول بدان «آگاه» شود و در درجه دوم برای کسب آن گامی بردارد. عبارت «حق دادنی نیست، بلکه گرفتنی است» را به یاد بیاورید. برای آنکس که اساسا به موضوعی «آگاهی» ندارد، (چه برسد به اینکه برایش تلاشی بکند) اصلا حق، معنایی نخواهد داشت.
برگردیم به ماجرای دعوت رییس جمهور. می‌توان گفت که ایرانیان دو دسته هستند: عده‌ای شهروند که مشارکت فعال سیاسی و اجتماعی دارند. برای این گروه هیچ کسی نمی‌تواند حق را تعیین کند یا توضیح بدهد. این‌ها، به موجب آگاهی و تلاش خود صاحب حقوقی هستند که خود بهتر می‌دانند. گروه دیگری هم هستند که هنوز به بلوغ شهروندی نرسیده‌اند. نه مشارکت فعال سیاسی/اجتماعی دارند و نه طبیعتا به حقوقی که این مشارکت به دنبال خواهد داشت آگاهند. برای این عده، به کار بردن لفظ «شهروند» نیز روا نیست، تا چه رسد به اهدای حقوق شهروندی.
البته که همه انسان‌ها، به صرف انسانیت خود دارای کرامت و احترام هستند. اما وضعیت شهروندی، تنها صورت بروز و ظهور انسان نیست. رابطه «ملوک و رعایا»، یا «بندگان و سلطان» توصیفات مناسب‌تری برای وضعیت انسان‌های شهروند نشده هستند. اتفاقا، تنها در همین نوع از روابط است که ملک یا سلطان، حدود اختیارات رعایا را تعیین کرده و به اطلاع آن‌ها می‌رساند. وگرنه، حقوق شهروندی چیزی نیست که دولت‌ها بنویسد و بعد مردم را دعوت کنند تا با آن آشنا شوند.
دعوت دولت از مردم، برای آشنایی با حقوق شهروندی یک وضعیت پارادوکسیکال است. طبیعی است که این منشور هم هیچ گاه عملی نخواهد شد، همان‌طور که همین امروز هم در حال نقض شدن است؛ اما حالا می‌توانیم دلیل این اجرا نشدن را بر پایه پیشینه تاریخی حق شهروندی توضیح دهیم: حق، آن چیزی است که از دل مشارکت و جنگیدن پدید می‌آید؛ پس قابل نقض هم نخواهد بود. آنچه بدون مشارکت شهروندان و مدافعان آماده به جنگ تدوین شود، نه حق است، نه پشتوانه اجرایی دارد.