در حسرت رویای مشروطه

 

نوشتن از انقلاب مشروطه، علی‌رغم گذشت این همه سال، فقط یک خاطره‌بازی مناسبتی نیست. مشروطه ایرانی، شگفتی و اعجابی اگر داشته باشد در همین است که با گذشت ۱۱۴ سال همچنان مطالبه و مسیری مترقی و پیشرو برای جامعه ایرانی به شمار می‌آید.

 

گاه پیش می‌آید که در هنگام گفتگو در باب اشتباهات فاجعه‌بار انقلابیون ۵۷، برخی دوستان تذکر می‌دهند که فهم امروز ما نسبت به ضرورت آزادی و دموکراسی را نمی‌توان از فعالین نیم قرن پیش توقع داشت. من اما همواره یک حجت قاطع برای خودم دارم که چنین توجیهاتی را نپذیرم: اگر روشنفکران ایرانی، ۱۱۴ سال پیش به بلوغ تجددگرایی و مشروطیت رسیدند، دیگر هیچ جای دفاع و توجیهی برای یک جنون ارتجاعی در دهه پنجاه باقی نمی‌ماند.

 

در باب اینکه چرا چنان حرکتی با چنان پشتوانه‌ای به یک سرانجام پایدار و ماندگار نرسید، زیاد صحبت شده و بیشتر هم باید صحبت شود. من در این نوشته کوتاه فقط در دو مورد کوتاه نظرم را می‌نویسم.

 

نخست در باب تاریخ شکست مشروطه، که بسیاری آن را مصادف می‌دانند با ظهور رضاشاه و دولت استبدادی‌اش. من موافق نیستم. پهلوی اول تنها یک وقفه، آن هم صرفا در یکی از جنبه‌ها و اهداف مشروطه بود. وقفه‌ای که اتفاقا بسیار هم ضروری به نظر می‌رسید و شاید دقیقا به همین دلیل با حمایت یا دست‌کم سکوت معنادار بسیاری از مشروطه خواهان همراه شد.

 

ایران قاجار که به مشروطه رسید، هرچند از لحاظ ذهنیت روشنفکران و اندیشه سیاسی توسعه و حتی جهش خیره کننده‌ای کرده بود، اما زیرساخت‌های لازم برای تشکیل یک دولت مدرن را در اختیار نداشت. این زیرساخت‌ها و این دولت مدرن اتفاقا خودشان از اهداف و آرزوهای مشروطه‌خواهان بودند. دولت رضاشاه، با توسعه آمرانه خود، به مدت دو دهه، وجه سیاست‌دموکراتیک در مشروطه را به حالت تعلیق درآورد، اما عملا در باقی زمینه‌ها، کشور را با جهشی خیره کننده به پیش راند و زیرساخت‌های لازم را فراهم کرد. به همین دلیل بود که وقتی در تحولات شهریور بیست این وقفه به پایان رسید، مشروطه دوباره احیا شد و فضای استثنایی دهه بیست را رقم زد. وضعیتی که کشور حداقل زیرساخت‌های لازم را در اختیار داشت و از آن به بعد مستعد رشد و توسعه دموکراتیک بود. رویایی که البته با کودتای ۲۸مرداد به باد رفت و عملا، مشروطه ایرانی، در یک ظهر گرم تابستانی به قتل رسید و پیکر بی‌جان‌ش جایی در حوالی احمدآباد به خاک سپرده شد.

 

نکته دوم، بر می‌گردد به همان انحراف از آرمان مشروطه، که به نظرم از دهه چهل شروع شد و در دهه پنجاه به اوج رسید و تاوان‌ش را هم با انقلاب ۵۷ دادیم. محمدرضاشاه، تعبیر معروفی داشت که می‌گفت «ارتجاع سرخ و سیاه» علیه من متحد شده‌اند. اتفاقا من تا حد زیادی با صحبت‌ش موافق هستم. منتقدان پهلوی در دهه پنجاه، چندان از خودش مترقی‌تر نبودند. چپ‌گرایان که در یک انحراف آشکار و وحشتناک، ادبیات و مطالبه طبقه متوسط جدید را از توسعه دموکراتیک در دهه بیست، به چپ‌گرایی و غرب‌ستیزی قلب کردند. مذهبی‌ها هم که دنبال تکمیل کرده کار ناتمام شیخ فضل‌الله و پروژه نیمه‌تمام کاشانی بودند؛ اما جناب پهلوی، یک چیزی را هم ناگفته می‌گذاشت: سومین ضلع این پیوند شوم ارتجاعی، خودش بود!

 

اولا که محمدرضاشاه، در وجه سیاسی به مانند پدرش استبداد را جایگزین مشروطیت کرد. در ثانی، درست در عین حال که از نظر زیرساخت‌های توسعه اقتصادی و روابط بین‌المللی کشور را به پیش می‌برد، همزمان به گفتمان غرب‌ستیزی، تجددستیزی و ارتجاع «بازگشت به خویشتن» دامن می‌زد. حضرت‌ش دچار این توهم بود که اگر رویای تجدد فرهنگی را در کشور سرکوب کند و با اندیشه‌های مرتجعانه بومی‌سازی جایگزین کند، می‌تواند جلوی رشد مطالبه دموکراسی‌خواهی را بگیرد. به قول معروف، دچار وسوسه «توسعه، منهای آزادی» شده بود. نمی‌دانست که وقتی باب سنت‌گرایی مرتجعانه باز شود، موج‌سوارهای قابل‌تری از راه پیدا می‌شوند و زمام امور را از دست‌ش خارج می‌کنند.

 

خلاصه آنکه از کودتای ۲۸مرداد تا به امروز، همچنان سه جریان با یکدیگر در کشاکش هستند که هر یک در بهترین حالت فقط وجهی از آرمان مشروطه را با خود حفظ کرده‌اند و در باقی وجوه یا مرتجعانه و واپس‌گرا موضع می‌گیرند، یا نامربوط و انحرافی. حاکمیت نیز که عصاره رذایل هر سه جریان است! بدین ترتیب است که رویای بازگشت به آن جریان دموکراتیک و ملی که از مشروطیت آغاز شده بود، هنوز در میان جریانات فعال و شناخته شده کشور، بازیگر و نماینده شاخصی ندارد. در حسرت این رویای دیرین، شاید فقط بتوان امیدوار بود که زمانی روزنه امیدی از بن‌بست کوچه اختر گشوده شود.

باید چشم‌هایمان را درویش کنیم!

تصویر نخست، منظره‌ای است که من می‌بینم. قاب را جوری بستم که گوشه‌ای از مونیتور هم در آن بیفتد. یعنی که این چهارچوبی است که وقتی مشغول کار هستم، گوشه تصویر چشمانم نگه می‌دارم تا مدام گریزی بدان بزنم. یا به اندازه هر وقفه کوتاهی، بتوانم سر بگردانم و نگاهش کنم.
تصویر دوم، بر روی نقطه کانونی قاب نخست متمرکز شده. با این دوربین‌های زپرتی که من دارم همه‌اش را نمی‌توان یکجا به تصویر کشید. مجبور شدم اینجوری جدا کنم که دقیق‌تر ببینید به کجا خیره می‌شوم. به آن «دیو سپید پای در بند» که البته، با یک طراحی طبیعی و به طرزی کاملا شعاری، پرچم ایران هم مدام در برابرش رژه می‌رود. (عجیب است که واقعیت، گاهی آنقدر اغراق شده است که مصنوعی و شعاری به نظر می‌رسد و البته چه عجیب‌تر که این پرچم مورد نظر در لحظه گرفتن این عکس جوری به خودش پیچیده که کسی نتواند ببیند در میان آن رنگ سفیدش چه طرح و نقشی نشسته است! انگار انسان برهنه اما شرمگینی است که به خود پیچیده تا عورت‌ش را بپوشاند!)
یک اصطلاحی هست بین اهالی مسکن و بنگاه‌داری که می‌گویند: «ویو ابدی» که احتمالا برای همچین منظره‌ای به کار می‌رود. ولی واقعیت این است که این چشم‌انداز مقابل بنده اینقدرها هم ابدی نیست. سالی به دوازده ماه که دود و آلودگی هوا به قول اخوان «چو دیوار ایستد در پیش چشمانت». یا شاید هم به قول سایه، «ره چنان نزدیک است که پرواز نگاه، در همین یک قدمی می‌ماند». خلاصه آن دیو سپید پای در بند را، به یک دیو پنهان در پس غبارها بدل می‌کند. اهل تهران با این وضعیت به خوبی آشنا هستند و حتما، اکثرشان مثل من، هرازگاهی که بادی می‌وزد و اندک موقعیتی دست می‌دهد، فرصت خیره شدن به این چشم‌انداز گذرا را از دست نمی‌دهند.
این خیره شدن‌ها یک حس و حال خاصی دارد؛ یا شاید باید بگوییم داشت! انگار، از فراسوی داد و قال این شهر پرآشوب و آلوده، درست مثل تمامی جنجال‌ها و دغدغه‌های زیست روزمره پرواز می‌کنی و به جایی در فراسوی زمان، به یک جور ابدیت خیره می‌شوی که دست بر قضا، یک ابدیت جهانی نیست، یک جور ابدیت بومی است. یک جور ابدیت ملی. یک ابدیتی که رنگ و بوی شاهنامه دارد. با فریادهای فریدون و ضحاک. با شراره‌هایی از خاطره آرش. یا حتی، همین استاد ملک‌الشعرای بهار خودمان، که در همین نزدیکی‌ها همچنان با خیره شدن به این تصویر یاد اسطوره و حماسه می‌افتاد. البته من چندان آدم ناسیونالیستی نیستم. یعنی، دیگر آنقدرها برای‌ش جوان نیستم. اسطوره‌ها و روح ملی و میهنی هم چندان خونم را به جوش و غلیان نمی‌آورد. اما در حد همان سالی چند روز و روزی چند نگاه کوتاه، به هر حال ما هم سهمیه غلیان آریایی خود را به جا می‌آوریم، یا شاید باید بگویم، به جا می‌آوردیم!
آخر، مساله دیگر در سطح دود و آلودگی تهران و مستوری معمول جناب دیو پای در بند نیست. به لطف و مرحمت حضرات «چپوگر»، گویا سند این «ابدیت جاودان ملی» هم پشت قباله کسی افتاده و حالا دیگر اگر دود و آلودگی هم در میان نباشد، شرط ادب آن است که چشمان‌مان را درویش کنیم و به ملک خصوصی مردم چشم ندوزیم! بر فرض هم که بدوزیم؛ نهایت لذتی که خواهیم برد، در سطح همان مخفیانه دید زدن خانه همسایه است. آن هم با چه معصیت بی‌لذتی. دختر همسایه ندارد که امیدوار باشیم دمی از جلوی پنجره رد شود، یک عقده حقارت ملی مانده است و خشم تلنبار شده از یک تاراج بی‌امان و تحقیر بابت این ناتوانی کشنده و این بی‌غیرتی افیونی و این کلاه قرمساقی که تک‌تک‌مان سرمان گذاشته‌ایم و دیگر هیچ.
گور پدرش. باید بدهم یک پرده بیندازد روی این «ویوی ابدی» که هم ناموس به تاراج برده همسایه آزرده نشود و هم این آیینه دق را کمتر ببینم.

معاهده‌ای برای تکمیل انزوا

سخن گفتن در باب جزییات معاهده ۲۵ ساله ایران و چین، تا زمانی که این جزییات به صورت رسمی اعلام نشوند مقدور نیست، با این حال، کلیت این تصمیم و رویکردی که در پس آن نهفته، نه تنها می‌تواند فارغ از جزییات‌ش مورد نقد قرار گیرد، بلکه اساسا در چنین مساله‌ای همین رویکرد کلی است که اهمیت اصلی را دارد.
برخی این معاهده احتمالی را به توافق «برجام» تشبیه نموده و نتیجه گرفته‌اند که تمام موافقان برجام، باید از معاهده جدید نیز حمایت کنند، مگر اینکه دچار غرب‌پرستی و شرق‌ستیزی متعصبانه شده باشند. به باور من، چنین تشبیهی به کلی نامربوط و حتی وارونه است.
بخش عمده‌ای از موافقان برجام، حتی پیش از آنکه نسبت به جزییات آن اطلاعی کسب کنند از آن حمایت می‌کردند چرا که رویکرد کلی نهفته در پس برجام را مفید می‌دانستند. رویکردی که بر اساس آن انتظار می‌رفت استراتژی کلان نظام جمهوری اسلامی، از نوعی انزواطلبی در روابط بین‌الملل به سمت سیاست تنش‌زدایی، تفاهم و حتی درهای باز تغییر کند.
در باب اتهام «غرب‌گرایی» و «شرق‌ستیزی» نیز کافی است که به یاد بیاوریم برجام صرفا یک قرارداد دوجانبه میان ایران و آمریکا، یا ایران با کشورهای غربی نبود. بلکه کشورهای چین و روسیه نیز از طرفین حاضر در آن پیمان بودند و دقیقا به همین دلیل هیچ کس نمی‌توانست مدعی شود توازن منطقی ایران در مواجهه با قدرت‌های بزرگ به سمت یکی از بلوک شرق یا غرب بر هم خورده است.
پس به صورت خلاصه، ما از برجام حمایت می‌کردیم، نه به دلیل جزییات فنی آن، بلکه به این دلیل که از رویکرد گفتگو، مذاکره و تعامل با تمامی کشورهای جهان استقبال می‌کردیم. رویکردی که امیدوار بودیم پس از برجام ادامه پیدا کند و به همین دلیل بلافاصله از ضرورت «برجام‌منطقه‌ای» و حتی «برجام داخلی» و «آشتی ملی» سخن به میان آمد. واقعیت نیز همین بود که برجام در بهترین حالت فقط می‌توانست یک نقطه شروع به حساب بیاید و اگر قرار بود پابرجا مانده و مثمر ثمر واقع شود، تک‌تک این تکمله‌های منطقه‌ای و داخلی باید به اجرا در می‌آمدند که متاسفانه اینگونه نشد.
حرکت‌های بعدی نظام، خیلی زود نشان داد که امیدواری‌های ناشی از «نرمش قهرمانانه» بیش از اندازه خوش‌بینانه بوده است. هرگونه سخن گفتن از آشتی ملی یا برجام‌های منطقه‌ای بلافاصله با قاطعیت منکوب شد تا مشخص شود پذیرش برجام برای راس هرم قدرت صرفا یک حرکت تاکتیکی و مقطعی برای خرید وقت بیشتر بوده است.
مساله معاهده ۲۵ ساله با چین اما، از بنیاد بر مبنای متفاوتی بنا شده است. حتی موافقان و ای بسا طراحان آن نیز به خوبی واقف هستند که این معاهده، هرگز با هدف برداشتن گام نخست در مسیر توسعه روابط بین‌الملل پیشنهاد نشده است. بلکه کاملا برعکس. نتایج پروژه فشارحداکثری غرب در برابر رویکرد «نه مذاکره، نه جنگ»، وضعیت حکومت را به سطحی از بحران رسانده که برای تداوم رویکرد «مقاومتی» خود، نیازمند یک سوپاپ اطمینان حداقلی است. یعنی یک دروازه پشتی، که آذوقه و امکانات را برای تداوم بقای حداقلی فراهم سازد.
بدین ترتیب، پیشنهاد معاهده اخیر با چین، نه گامی در راستای توسعه روابط بین‌الملل، بلکه یک میخ دیگر بر سپر دفاع انزواطلبانه کشور است. وضعیتی که خطر تبدیل شدن به یک «کره شمالی» دیگر را از حالت یک هشدار بدبینانه، به یک تهدید عینی و قریب‌الوقوع بدل می‌سازد و دقیقا به همین دلیل است که تمام موافقان با رویکرد برجامی، بدون هیچ نیازی به تحقیق در باب جزییات این پیمان جدید، از اساس باید با کلیت و رویکرد نهفته در پس آن مخالفت کنند. آنچه کشور ما را، از این انسداد ویرانگر و خطر نابودی قریب‌الوقوع نجات می‌دهد، نه کشیدن دیوارهای سربی در مرزها و فرو رفتن در لاک دفاع مقاومتی، بلکه کنار گذاشتن این ذهنیت پوسیده تقابل‌گرایی و حرکت به سمت توسعه روابط با تمامی کشورهای منطقه و جهان است.

از بهایی‌ها بگیریم!

یادداشت نخست: از مجموعه «پایه‌هاییک نظام»
توضیح: به تازگی، وب‌سایت کلمه، نزدیک به میرحسین موسوی، مشروح مذاکرات شورای انقلاب را منتشر کرده است. متن این جلسات که حد فاصل اسفندماه ۱۳۵۷تا تیرماه ۱۳۵۸تشکیل شده‌اند برای نخستین بار است که بدین صورت منتشر می‌شود. مشروح تمامی این جلسات را می‌توانید در قالب ۵فایل از کانال تلگرامی کلمه دریافت کنید. (اینجا، اینجا، اینجا، اینجاو اینجا)
ما در مجموعه حاضر با عنوان «پایه‌های یک نظام» تلاش می‌کیم که به صورتی خلاصه و در دل یک سری یادداشت‌های کوتاه و دنباله‌دار، به برخی از جزییات این جلسات انگشت گذاشته و نگرش شاخص‌ترین چهره‌های بنیان‌گذار نظام «جمهوری اسلامی ایران» را در همان مقطع انقلاب آشکارتر سازیم. به باور ما، ریشه بسیاری از رفتارهایی که ظاهرا سال‌ها بعد در حکومت برآمده از انقلاب تجلی یافت، دقیقا در همان ذهنیت، رفتارها و مقدمه‌چینی‌هایی نهفته است که برخی از اعضای شورای انقلاب در همین جلسات از خود بروز داده‌اند.
 * * *
یکی از نخستین موضوعاتی که در همان جلسه سه شنبه، ۸/۱۲/۱۳۵۷مطرح می‌شود، مساله کمبود درآمدهای دولت و جبران کسر درآمدهای حاصل از قیمت آب و برق است. به موازات آنکه رهبر انقلاب از وعده آب و برق مجانی خبر می‌داد، اعضای شورای انقلاب در حال چاره‌اندیشی در مورد درآمدها هستند:
عزت‌الله سحابی: برای جبران کسر درآمد برق، از مصرف بالا اضافه بگیرند و از پایین‌دست نگیرند، تساوی برقرار می‌شود.
یدالله سحابی: از نظر اجتماعی، گرفتن پول اضافی در این موقع بد است.
هاشمی رفسنجانی: صرفه‌جوئی‌های دیگری به علت تقلیل کادر هست که جبران می‌کند.
موسوی اردبیلی: تبلیغ مفیدی است و یک مقداری تساوی ایجاد می‌کند و هم نشان دهنده حمایت از ضعفا است، ولی گفته شود (این کار) برای کم کردن مصرف است، در ضمن حدود آن معین شود که در چه حدی است.
خامنه‌ای: تایید حرف بالا.
بازرگان: نخواستیم دولت به عنوان گران کننده معرفی شود. هرکس که مصرف‌ش زیاد بود نشانه ثروت داشتن نیست، ممکن است عائله‌اش زیاد باشد. از حالا تا آخر سال کمیسیونی برای صرفه‌جویی تعیین خواهد شد. محل‌های زیادی هم داریم.
طالقانی: دولت انقلابی کارهایی باید بکند مناسب با اسم‌ش. خارجی‌ها می‌گفتند دولت مال شمال شهری‌ها است. اول، دولت بودجه را در نظر بگیرد و راه تامین وضع فقرا را بیشتر توجه کند. مدرسه، بیمارستان و غیره رایگان شود. گزارش می‌رسد پول‌هایی جاهایی هست، رقم درشت، در سازمان امنیت، در دو سه جای دیگر، مصرف کند؛ اوقاف هم با اجازه حاکم شرع کمکی می‌تواند باشد.
مطهری: (شیخ محمود) حلبی می‌گفت اوقاف بهایی‌ها زیاد است. بگیریم!
پی‌نوشت:
به نظرم تصویر کاملا گویا است و مواضع هرشخص، رویکرد و ذهنیت کلی او را به خوبی نشان می‌دهد. دغدغه‌ها نیز مشخص است. جناب موسوی اردبیلی نگران تبلیغات است و پیشنهاد می‌کند به جای تشریح واقعیت مساله، به مردم گفته شود که افزایش قیمت برای کم کردن مصرف است. دقیقا همان سیاستی که سال‌های سال بعد و هنگام افزایش قیمت بنزین یا حذف یارانه‌ها شاهدش بودیم. دولت‌های وقت هرگز با صداقت به مردم توضیح ندادند که هدف از این سیاست‌ها تامین کسری بودجه دولت است. بلکه همواره همان توصیه‌های اولیه را لحاظ کردند.
از سوی دیگر، تقابل منش و رویه آقایان طالقانی با مطهری نیز خالی از لطف نیست. یکی رویای آن دارد که حتی با هزینه‌کرد اوقاف شرعی هم که شده برای فقرا مدرسه و بیمارستان رایگان تاسیس کند. دیگری منتظر موقعیتی است که اموال و دارایی‌های بهایی‌ها را مصادره کند. تاریخ هم نشان داد که رویه کدام یک در سرنوشت نظام دست بالا را پیدا کرد.

نه هرکه سر بتراشد قلندری دارند!

در خبرها آمده جواد ظریف، جلسه اخیر شورای امنیت را با نقل قولی از دکتر مصدق به پایان برده است. این نخستین بار نیست که کفگیر سیاست‌مداران نظام به ته دیگ می‌خورد و دست به دامن وجاهت تاریخی مردی می‌شوند که چهار دهه تمام بر لبه خط قرمزها قرار داشته؛ گاهی مرتد و کافر خوانده می‌شود و گاه ساده‌لوح و فریب خورده آمریکا. این شعبده‌بازی سیاسی اما، نیازمند یک پیش‌شرطی در تحریف و قلب روایت‌های تاریخی ما است.
جریان دموکراتیک ملی‌ ایران، ریشه در انقلاب مشروطه و جنبشی آزادی‌خواهانه و استبدادستیز داشت که ترقی، توسعه و تجدد را در بستر آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون جستجو می‌کرد. برای آنکه توسل به چنین جریانی به حال یک حکومت تماما ارتجاعی، مدنیت ستیز و استبدادی میسر شود، باید نسخه ملی‌گرایی را به گرایشی شبه فاشیستی، جنگ‌طلب، بیگانه‌ستیز و تهاجمی قلب کرد و از محمد مصدق نیز  تصویر یک دلقک بیگانه‌هراس و غرب‌ستیز درست کرد: یک سیاست‌مدار کله‌شق که تمام شهروندان کشورش را قربانی سوداگری‌های جنون‌آمیز خود ساخته بود!
در این سناریو، کل روایت حکومتی از کودتای ۲۸ مرداد در یک دسیسه خارجی خلاصه می‌شود. یعنی هیچ رد پایی از حکومت استبدادی، نظامیان وارد شده در سیاست و مهم‌تر از همه، روحانیت ارتجاعی دخیل در کودتا باقی نمی‌ماند. ناظر خردمند اما، کافی است با خود بیندیشد، که اگر مصدق این دن‌کیشوت غرب‌ستیزی است که حکومت ادعا می‌کند، پس تفاوت‌ش با حاکمان منفور کنونی در چیست؟ چطور آن مرد برای تمامی آزادی‌خواهان و میهن‌دوستان کشورش اسطوره شد و اینان با همان شعارهای پر طمطراق غرب‌ستیزانه منفور خاص و عام هستند؟
واقعیت جریان ملی ایران اما، آن نمایش دروغینی نیست که پیاده نظام توجیه‌گر نظامی‌گری و جنون منطقه‌ای در تلاش هستند ارائه کنند. مصدق اگر مصدق شد، کارنامه‌اش فقط در یک کودتا خلاصه نمی‌شود. یک عمر مشروطه‌خواهی، یک عمر مبارزه برای آزادی، یک عمر مقاومت در برابر استبداد حکومتی و جریان‌های ارتجاعی بود که او را تا سرحد رهبر جریان ملی ایران بالا برد.
البته که در ماجرای ملی کردن صنعت نفت، منافع ملی ایرانیان با زیاده‌خواهی‌های کمپانی‌های غربی در تقابل قرار گرفت. اما نفت، سرمایه‌ای بود که به زیست روزمره تک تک شهروندان و به ویژه کارگران ایرانی پیوند داشت. از جنس توهمات خودساخته و جنون‌آمیز هسته‌ای و موشکی نبود که حکومت بخواهد به زور آن را به جای «منافع ملی» قالب کند. اگر مصدق بر سر ملی کردن صنعت نفت مقاومت می‌کرد، دقیقا برای بازگرداندن رونق به سفره‌های مردم بود. برای آن بود که می‌دانست اولویت سیاست، تامین معاش و رفاه شهروندان است. پس آنانی که با صراحت مدعی می‌شوند «اینکه سفره مردم کوچک شده اولویت اول دولت نیست» نه تنها هیچ صلاحیتی برای داعیه پیروی از ملی‌گرایی مصدقی ندارند، بلکه دقیقا همانانی هستند که اساسا مصدق علیه‌شان دست به طغیان زد.
مصدق، از قماش امثال جواد ظریف نبود که در هر بار مصاحبه خود با رسانه‌ها علیه بدیهی‌ترین حقوق شهروندان مظلوم ایرانی دروغ‌گویی کند. یک روز سرکوب سیستماتیک شهروندان بهایی را منکر شود، روز دیگر بر سرکوب گسترده فعالین سیاسی و خیل گسترده زندانیان عقیدتی سرپوش بگذارد. مصدق بر خلاف امثال ظریف، نه تنها در برابر ارباب قدرت یک بلی قربان‌گوی متملق نبود، بلکه برای دفاع از حقوق و آزادی‌های دموکراتیک جامعه بیشترین ایستادگی را در برابر راس حکومت انجام داد. مصدق هرگز اجازه نداد که به عروسکی در دست نظامیان بدل شود تا بر جنون نظامی‌گری و ماجراجویی‌های منطقه‌ایشان سرپوش بگذارند؛ بلکه برای کوتاه کردن دست نظامیان از سیاست مستقیم در برابر پادشاه ایستاد، حتی تا پای استعفا رفت تا فضای سیاسی را از لوث وجود چکمه‌پوش‌ها پاک کند.
مصدق کسی بود که نه تنها از هزینه‌های بیت‌المال برای منافع شخصی خودش استفاده‌ای نکرد، بلکه مطبوعات و رسانه‌ها را آزاد گذاشت تا حتی علیه خودش شدیدترین انتقادات و گاه تخریب‌ها و فحاشی‌ها را انجام دهند. او را نمی‌شود با وزرایی مقایسه کرد که برای تحریف فضای خبری ردیف بودجه اختصاص می‌دهند تا از مشتی مزدور آواره، شبکه‌های رسوای رسانه‌ای تشکیل دهند.
پیشتر هم بودند بوقچی‌هایی که تلاش کردند از احمدی‌نژاد یک کاریکاتور مصدقی بسازند؛ اما اگر با آن مضحکه «جشن ملی شدن هسته‌ای» احمدی‌نژاد، مصدق شد، جواد ظریف هم با دو دیالوگ تکراری می‌تواند مصدق بشود. من اما گمان می‌کنم که قامت ایشان آنقدر کوتاه و رفتارهای‌شان به قدری حقیرانه بوده است که تاریخ شرم خواهد داشت نام او را حتی در زمره سیاست‌مداران بدنام خود ثبت کند. فراموشی این شوخی تلخ، بهترین پاسخ به این عمر و آرزوهای تلف شده یک ملت خواهد بود.

یادداشت وارده: جباریت با بی پناهان

 غلام‌رضا رفیعی – چند سال پیش ماموران شهرداری تهران دستفروشی را به جرم سد معبر به باد کتک گرفتند و کشتند. امروز نوبت به مشهدی آسیه پناهی رسید که خانه‌اش با بلدوزر تخریب و خودش به دست ماموران نامحترم شهرداری کشته شود. از بد روزگار اگر پیش از این حکومت به معنای اعم خود سعی می‌کرد این دست فجایع را ندیده بگیرد، امروز کار به جایی رسیده که قلم به مزدانش سعی در توجیه آن دارند؛ آن هم به سخیف‌ترین شکل مانند زمین‌خوار خواندن آن مرحومه!
شهرک‌ها و برج‌های اشرافی با سرمایه‌های دزدی در این مملکت به شکل غیرقانونی ساخته می‌شود و تفحص‌ها با رشوه‌های میلیاردی منتفی می‌شود و عاملان این فسادها نه تنها مواخذه نمی‌شوند که پست و مقام هم می‌گیرند، آن وقت زمین‌خواری نصیب آسیه پناهی‌های بی‌پناه است. از چه رو جان آدمی در این مملکت این چنین ناقابل شده است؟ چرا آن مردمی که همیشه ادعای سروری و سالاری‌شان را داریم این چنین ضعیف و بی کس و کار شده‌اند؟ نظام که اخیرا به شکل رسمی از مستضعفانی که گوشت قربانی انقلاب و جنگ بودند اعلام برائت کرد؛ اما از هر حکومت مستقری کمترین انتظار این است که جان رعایا را بی ارزش نکند وگرنه بر چه می‌خواهد حکومت کند؟
هر کسی که از زور نداری و بیچارگی به خیابان می‌آید را به گلوله بستن دوای مشروعیتِ نداشته نیست. به یک درصد جامعه مقرری دادن که صدای ۹۹درصد دیگر را خفه کند روش بادوامی برای تظاهر به مردمی بودن نیست. کشتن کولبر و دستفروش و کپرنشین به جرم فقر تحمیلی نه انسانی است نه شرعی و نه قانونی. هر ماموری در این نظام به خود حق می‌دهد به پشتگرمی نظام هر رفتاری انجام بدهد و مطمئن است که عقوبتی هم در پی نخواهد بود. از جلال‌الدین فارسی تا قاتلین قتل‌های زنجیره‌ای و قاتل زهرا کاظمی و قاتلین کهریزک و قاتل ستار بهشتی و قاتلین کولبرها و دستفروش‌ها و آسیه پناهی‌ها، هر یک خدایِ حقیر حوزه‌های تحت اختیار خود هستند و می‌دانند کسی را یارای بازخواست از ایشان نیست. حتی اگر در مجازات رعایا زیاده روی کنند و دست به خونشان بیالایند.
چیزی که در این مملکت پشیزی ارزش ندارد قانون است و شرع. حتی با اطمینان از اینکه نه گوش شنوایی در میان حاکمان یافت می‌شود و نه اندکی شرف در میان بوقچی‌های مزدورشان ما موظف به تکراریم که ای جماعت بی‌خرد ظالم‌‏ به هر غارت و ستم و فسادی مشغولید باشید اما جان آدمیان را به خودشان واگذارید.

مدعیان مخالفت با تحریم و حکایت گرگ و شبان و بره

در میانه مجادلات بر سر تحریم، کلیشه‌ی «نه به تحریم خارجی و نه به استبداد داخلی» بیش از هر زمانی به گوش می‌رسد و باید اعتراف کرد که به نسبت دیگر همتایان‌اش ظاهر فریبنده‌تری دارد؛ اما به شخصه، دست‌کم به دو دلیل این دوگانه‌سازی را کاذب، دروغین و در نتیجه مصداق آدرس غلط دادن می‌دانم:
نخست آنکه پرچم این شعار را کسانی برافراشته‌اند که خود بخشی از ساختار قدرت، (حداقل در بخش انتخابی آن) هستند اما در تمام این سال‌ها نه تنها جلوی رویکرد تقابل‌گرای حکومت و جنگ‌افروزی‌های منطقه‌ای را نگرفته‌اند، بلکه در هر بزنگاهی هشتگ «من هم سپاهی هستم» به راه انداختند و به نوعی مشوق و ستایش‌گر نظامیان ماجراجوی فرامرزی شدند. کمترین کاری که این گروه به صورت عملی می‌توانستند در ساختار قدرت انجام دهند، شفافیت مسیر مالی ۱۰۰میلیارد دلاری بود که در برجام آزاد شد، اما هیچ کس از سرنوشت نهایی‌اش خبر ندارد. با چنین کارنامه‌ای، اینجور «هوایی زدن»ها بیشتر رنگ و بوی رد گم کنی دارد تا دغدغه و اراده برای تغییر.
دوم آنکه این شعار در دل خود «تحریم خارجی» و «استبداد داخلی» را دو موضوع مستقل از هم جلوه می‌دهد که احتمالا باید به صورت مجزا هم بدان‌ها پرداخت. از نگاه من اما، ریشه چهل سال تقابل با جهان و چهار دهه تحریم مداوم (گاه کمتر و گاه شدیدتر) دقیقا همان استبداد داخلی و سیاست‌های نظامی و اقتصادی غیرشفاف آن است. روایت تقلیل‌گرایانه‌ای که همه مشکلات را در جنون شخصی ترامپ خلاصه می‌کند، هرگز پاسخ نمی‌دهد که چرا پیش از ترامپ هم ما با انواع و اقسام تحریم‌ها مواجه بودیم؟ و آیا با رفتن ترامپ مثلا چالش ما با همسایه‌ها برطرف خواهد شد؟ آیا دست از سودای تشکیل امپراطوری شیعی برخواهیم داشت؟ آیا کشورهای منطقه می‌توانند چنین تهدیدی را تحمل کنند؟
آنان که سعی می‌کنند سابقه چهل سال بحران‌سازی حکومت را در عارضه گذرایی به اسم ترامپ خلاصه کنند، در حال فرار از زیر بار مسوولیت خود هستند. نمی‌خواهند پاسخ بدهند که چطور به مردم وعده توقف کامل تحریم‌ها و گردش چرخ اقتصادی کشور را دادند، در حالی که به اعتراف خودشان در سیاست‌های منطقه‌ای حکومت کمترین نقشی ندارند؟ وعده دادند با پول‌های برجام مشکلات اقتصادی کشور را حل می‌کنند در حالی که حتی نمی‌دانستند چه بخشی از آن باید صرف جنگ‌های نیابتی در منطقه شود! یادمان نرفته که جناب ظریف حتی روح‌اش هم از ورود رییس جمهور سوریه به ایران خبر نداشت؛ چه کسی است که نداند وزیر خارجه واقعی کشور همان سردار نظامی بود که با چراغ خاموش و بدون کوچکترین تعهدی به پاسخ‌گویی، حرف اول و آخر را درباره تمامی سیاست‌های منطقه‌ای می‌زد؟
حالا اما کف‌گیرها به ته دیگ خورده، سراب رسیدن به مرزهای مدیترانه یکسره آشفته شده و آن «جزیره ثبات» به یک آتشفشان در آستانه انفجار بدل شده است. در چنین شرایطی، آنان که برای پوشیدن لباس سپاهی و گرفتن عکس یادگاری با جنگجویانِ فرامرزی از هم سبقت می‌گرفتند ناچارند آدرس‌ غلط بدهند تا کارنامه اعمال‌شان را به حساب دیگران بگذارند؛ اما حتی چنگ زدن‌های مذبوحانه به فقر مردم و پنهان شدن پشت تعابیری همچون «منافع ملی» نیز نمی‌تواند توجیه‌گر این کارنامه فضاحت‌بار باشد. سخن گفتن از «منافع ملی» تنها در وضعیت وجود «دولت دموکراتیک ملی» معنا پیدا می‌کند که همین جماعت آن را قربانی معنای تحریف‌ شده‌ای از «امنیت» کردند که صرفا رنگ و بوی نظامی‌گری، جنگ، خشونت، سرکوب و یک وحدت گورستانی داشت.
در نبود یک دولت دموکراتیک و در بی‌خبری کامل از تعهداتی که نمایندگان حکومت در مذاکرات مشکوک و پنهانی به خارجی‌ها می‌دهند، اگر هم چیزی عاید شود، بی‌شباهت به وام‌هایی نیست که به حساب شاهان قاجار واریز می‌شد تا خرج اتینای خود در فرنگ کنند. نگرانی گسترده و هشدارهای مکرر اقتصاددان‌ها از نتایج مذاکرات غیرشفاف دولت کنونی بر سر دریافت وام پنج میلیاردی دقیقا ناظر بر همین وضعیت است. ما یک دهه تمام است از رسیدن به آن دولت دموکراتیک فاصله می‌گیریم چرا که حکومت تمام رویای دموکراتیک ما را قربانی شهوت جنگ‌افروزی و اشتیاق به نظامی‌گری خود کرد و اتفاقا در این مورد خاص مستحضر به حمایت همین جماعت مدعی تحریم‌ستیزی بود.
در نهایت و با یک حسن ختام نسبتا مناسبتی می‌توان گفت، شکاف روزافزون میان تبلیغات «ضدیت با تحریم» با شهروندان جان‌به‌لب‌رسیده‌ای که در خیابان‌ها فریاد می‌زنند «دشمن ما همینجاست…»، یادآور آن ابیات شیرین از گلستان سعدی هستند که می‌گفت:
شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

خانه‌های خود را قبله قرار دهید

 دومین یادداشت از سه‌گانه‌ای درباب تعهد اجتماعی در دوره تحریم

یادداشت نخست را از اینجا بخوانید


شاید هیچ زمان دیگری به اندازه این بحران کرونایی قدرت شبکه‌های اجتماعی را درک نکرده باشیم. کافی است به یاد بیاوریم که حکومت در پذیرش شیوع بیماری تا چه میزان تعلل کرد و پس از آن نیز تا مدت‌ها بحرانی بدین بزرگی را موضوعی بی‌اهمیت جلوه می‌داد. چه چیز باعث شد که ایرانیان تا این سطح از ابعاد مساله آگاه شوند؟ این سطح از اطلاعات در مورد بیماری، راهکارهای پیش‌گیری و ضروریات دوره قرنطینه چطور در جامعه همه‌گیر شد؟ آیا ما همین میزان از مقاومت و آگاهی در برابر بیماری را بجز به قدرت خیره کننده شبکه‌های اجتماعی مدیون هستیم؟
فعالین جنبش سبز به یاد دارند که از سال‌ها پیش میرحسین موسوی بر اهمیت و توانایی شبکه‌های اجتماعی تاکید ویژه‌ای داشت. کمتر بیانیه مفصلی از او می‌توان یافت که به چنین ظرفیتی اشاره نکرده باشد. تعبیر «قبله قرار دادن خانه‌ها» که او از قرآن وام گرفته بود، کلیدواژه‌ای شد برای عامه فهم کردن یکی از مدرن‌ترین مفاهیم اجتماعی که امروز ما می‌توانیم قدرت خیره کننده آن را در اطلاع‌رسانی پیرامون کرونا ببینیم. پس چرا از همین پتانسیل برای گام‌های بعدی استفاده نکنیم؟
حتی پیش از شیوع کرونا نیز بخش بزرگی از جامعه ایرانی زیر فشارهای سنگین اقتصادی قامت خم کرده بود که ماجرای اعتراضات آبان‌ماه به مصداق «قله کوه یخ» گوشه‌ای از ابعاد آن را نشان داد. با شیوع بیماری، اقشار آسیب‌پذیر ما در معرض فشارهای بیشتری نیز قرار گرفته‌اند. حالا بجز فشارهای اقتصادی، خطر ابتلا به بیماری مرگ‌بار نیز آنان را تهدید می‌کند. اکثر کشورهای جهان، دقیقا به همین دلیل تدابیر ویژه‌ای اندیشیده‌اند و به عنوان یارانه‌های اقتصادی در دوران بیماری در اختیار شهروندان قرار می‌دهند. حکومت ما اما ترجیح داده به جای این کمک‌های اقتصادی، جنجال‌های تبلیغاتی برای مجادله خود با غرب به راه بیندازد ولی به انبوه ثروت‌های تلنبار شده در ابرکارتل‌های نجومی خود دست نزند. در چنین شرایطی، این تنها خود جامعه است که باید برای کمک به خود بسیج شود و از قدرت هسته‌های اجتماعی‌اش استفاده کند.
متاسفانه، حاکمیت امنیتی، اجازه شکل‌گیری و رشد نهادهای مستقل را در جامعه ما نداده است. با این حال ما همواره توانسته‌ایم نمونه‌هایی جایگزین برای چنین نهادهایی فراهم کنیم. حلقه‌های دوستی، جمع‌های خانوادگی، گروه‌های کاری، فرهنگی، هنری، ورزشی، مذهبی، اندک تشکل‌های صنفی، کارگری، دانش‌جویی، حتی شوراها و انجمن‌های مدارس، همه و همه هسته‌های اجتماعی ما هستند که حتی در شرایط قرنطینه نیز به مدد شبکه‌های آنلاین ارتباط خود را با یکدیگر حفظ کرده‌اند. ما بارها و بارها در زمان‌هایی چون سیل و زلزله از همین پتانسیل خود برای امدادرسانی کمک گرفته‌ایم و حالا نیز می‌توانیم بسیجی فراگیرتر در سراسر کشور به راه بیندازیم تا در هرکجا که می‌توانیم کمک‌هایی هرچند ناچیز را به دست نیازمندش برسانیم.
پیوندهای قدرتمند اعتماد عمومی بین این هسته‌های اجتماعی می‌تواند جایگزین نهادهای از دست رفته باشند. البته، تجربیات تلخی که امثال آقایان زیباکلام یا علی دایی در کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان غرب داشتند سبب شده که بسیاری از چهره‌های محبوب هنری و ورزشی ترجیح بدهند از محوریت در این حرکات دوری کنند. متاسفانه جریانی امنیتی مدت‌ها به صورت هدفمند دست به تخریب وجهه آنچه «سلبریتی‌ها» می‌خواند زد تا دقیقا همین ظرفیت استقلال را از جامعه ما بگیرد. دشواری‌های زیاد و در نتیجه اکراه این افراد برای دوباره پیش‌قدم شدن قابل درک است، اما چاره‌ای نیست. اگر فقط یک جا بخواهیم فداکاری کنیم، بی‌شک کمک به نیازمندترین اقشار جامعه اولویت دارد، پس باید هرچه سریع‌تر از این چهره‌ها نیز بخواهیم که دوباره پیش‌قدم شوند و سهم خود را ایفا کنند، هرچند در نهایت هسته‌های ما به این مقدار نباید محدود بمانند.
ما به صورت پیشنهادی می‌توانیم چند نمونه از موارد ممکن برای کمک رسانی را معرفی کنیم. برای مثال، همین حالا نیز فعالیت‌هایی آغاز شده. گروهی از شهروندان به ابتکار خود از سوپرمارکت‌ها و نانوایی‌ها می‌خواهند که به حساب آن‌ها اقلام رایگان در اختیار نیازمندان قرار دهند. «کسبه» از سنتی‌ترین نهادهای جامعه ایرانی بوده‌‌اند و همواره نقش معتمد محل را داشته‌اند. می‌توان این ظرفیت را دوباره فعال کرد؛ اما بهتر آن است که ما ابتکار و خلاقیت چگونگی رفتار را به گستردگی و تنوع خود هسته‌ها واگذار کنیم. مهم، همسویی و یک صدایی در اصل حرکت است، مهم آن است که دوباره «ما» شویم، خانه‌هایمان را قبله کنیم و دوباره نشان بدهیم که جامعه ایرانی، همچنان از چه توان و ظرفیتی برای دفاع از خود و حمایت از اعضای‌ش برخوردار است.

در ضرورت انتخاب «بهترین و بیشترین» مطالبه


نخستین یادداشت از مجموعه: سه‌گانه‌ای درباب تعهد اجتماعی در دوره تحریم
 «همه به خوبی آگاهیم که در درون دستگاه‌های حكومتی و شبه‌حكومتی افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آن‌ها بوده‌اند. آن‌ها همچنان به دنبال پوشاندن و پنهان کردن بحران‌های موجود با بحران‌های بزرگ‌تر و توسعه رفتارهای نابخردانه خود به مرزهایی خطرناک‌ترند». (میرحسین موسوی، بیانیه شماره ۱۱)
قاعده‌ای نانوشته اما کاملا مورد توافق در میان نیروهای پلیس سراسر جهان وجود دارد که هرگز نباید به مطالبه گروگان‌گیرها تن در داد، چرا که این کار باعث تداوم شیوه نادرست‌شان خواهد شد. در جهان سیاست نیز گروگان‌گیری‌های فراوانی را می‌توان سراغ کرد. مثلا، گروگان گرفتن «امنیت» برای صرف‌نظر کردن شهروندان از «آزادی». یا گروگان گرفتن «معیشت»، باز هم برای چشم‌پوشی از دموکراسی‌خواهی. ما سال‌های سال است که با این دوگانه‌سازی‌ها آشنا هستیم، اما پرسش این است که برای قطع این چرخه شوم بحران‌زایی و گروگان‌گیری چه می‌توان کرد؟
در مجموعه  #سه‌گانه‌ای_درباب_تحریم به این مساله پرداختیم که از راه رسیدن بلای کرونا نیز، نه تنها هیچ یک از رفتارهای حکومتی را تغییر نداد، بلکه فرصتی شد برای استفاده از یک «بحران جدید» برای شانه خالی کردن از بحران‌های قبلی و البته تولید یک دوگانه دروغین جدید، این بار به شکل «موافقان و مخالفان تحریم»، باز هم برای منحرف کردن مطالبات اصلی جامعه. در آن مجموعه ما در ضرورت پرهیز از درافتادن در دام این چرخه باطل بحران‌زایی صحبت کردیم، اما حال می‌توان پرسید پس چاره چیست؟ یا بنابر همان پرسش معروف: «چه باید کرد؟»
مجموعه حاضر برای پاسخ به این پرسش نوشته شده، اما در یادداشت نخست، می‌خواهیم به مقدمه‌ای ضروری، پیش از رسیدن به پاسخ بپردازیم. مقدمه‌ای که سال‌ها پیش میرحسین موسوی به زیبایی ضرورت آن را توضیح داده بود: «در پاسخ به این پرسش (که چه باید کرد؟)، نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم؟ اگر در یافتن پاسخ این سوال خطا کنیم قطعا همه یا بخشی از این سرمایه فراهم آمده را از دست داده‌ایم. بلکه حساسیت این انتخاب بسیار بیشتر از این است. نیروی عظیمی که ملت ما فراهم آورده توان آن را دارد که کشور را به سکویی بلند برای جهش به سوی پیشرفت‌های مادی و معنوی ارزشمند ارتقا دهد و یا در یک آنارشی درازمدت فرو برد. این‌که نتیجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در این مرحله بستگی دارد». (میرحسین موسوی، بیانیه شماره ۱۱)
به باورم، این تذکر میرحسین در باب ضرورت انتخاب «بهترین و بیشترین خواسته»، دقیقا همان کلیدی است که به ما کمک می‌کند، در دام آن دور باطل بحران‌آفرینی‌ها نیفتیم. پروپاگاندای رسانه‌ای حکومت می‌خواهد تمام مطالبات و اولویت‌های اجتماعی و سیاسی ما را به بهانه این وضعیت بحرانی به «رفع تحریم» تقلیل دهد و برای این هدف خود در از انواع و اقسام نقاب‌های فریبنده ملی‌گرایی یا عدالت‌طلبی و حتی اصلاح‌طلبی سوءاستفاده می‌کند، نقاب‌هایی که البته و باز هم به تعبیر زیبای میرحسین «چهره‌های ظاهرا گوناگون اما در جوهر یکسان استبداد» هستند.
ما اما باور داریم که هرچند فشارهای اقتصادی کرامت انسانی شهروندان را نیز هدف گرفته، اما شایستگی مردم ما تقلیل یافتن به مشتی مسکین نیست که تا ابد نیازمند صدقه باشند. باید در عین تلاش برای کاهش فشارهای اقتصادی، کرامت انسانی و شأن والای آزادی را برای جامعه طلب کنیم. باید تلاش کنیم ضرورت ایجاد شده در کوتاه‌مدت را در مسیر و همراستا با هدف اصلی که اصلاح کلیت ساختار است مرتفع سازیم. «بهترین و بیشترین خواسته» می‌تواند همان باشد که معیشت را همراه با آزادی، و امنیت را در دل دموکراسی و حقوق شهروندی طلب کنیم. تنها بدین‌گونه است که می‌توانیم با استقلال و کرامت تمام همواره از حقوق خود دفاع کنیم و نیازمند تفقد هیچ کسی نمانیم.
در یادداشت دوم ما پیشنهاد خود را برای چگونگی بسیج اجتماعی در راستای کاهش فشارهای اقتصادی بر دوش جامعه مطرح خواهیم کرد، بدون آنکه در دام پروژه تحریم‌گریزی حکومت سقوط کنیم. در یادداشت سوم نیز بدین مساله خواهیم پرداخت که چطور می‌توان هدف اصلی تلاش برای اصلاح ساز و کارها را در همین شریط بحرانی و زیر فشارهای همه جانبه سیاسی و اقتصادی پی‌گیری کرد. بدین ترتیب، بار دیگر نشان خواهیم داد که «برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم».

شهروند حق‌مدار یا رعیت خراج‌گزار


 یادداشت دوم از سه‌گانه‌ای در باب تحریم
یادداشت نخست را از اینجا بخوانید
یادداشت دوم را از اینجا بخوانید
علاقه دولت به امر کشاورزی به خاطر نیاز به عایدات آن بود». این توصیفِ خلاصه‌ی پروفسور «آن لمبتن» از تاریخ ایران میانه است. دوره‌ای که در آن حکومت‌ها از مردم «خراج» می‌گرفتند. خراج، پولی نبود که مردم به حکومت بدهند تا هزینه اداره کشور و منافع عمومی کند. به قول لمبتن در آن دوره «حکومت وسیله ثروت» بود. خراج مردم هم صرف دارایی حاکمان و بریز و بپاش دربار و احیانا هزینه نظامیانی می‌شد که لشکرکشی می‌کردند تا مناطق جدیدی را غارت کرده و خراج‌گزار خود سازند. لمبتون، به زیبایی نشان می‌دهد که در این دوران، ساخت و سازی هم اگر انجام می‌شد، نه با هدف خدمت به مردم، بلکه با نیت افزایش خراج بود. گاه از فرط غارت و چپاول سلطان، رعیت به چنان افلاسی می‌افتاد که دیگر چیزی نداشت که خراجی بپردازد. پس حاکم ناچار می‌شد اندکی هم به فکر رونق کشاورزی بیفتد. مثلا، دستور ابداع «تقویم جلالی» یا احداث رصدخانه‌های معروف ایران، با این هدف صادر می‌شد که دقیق‌ترین فصل و زمان را در اختیار کشاورزان قرار دهند تا در نهایت خراج سلطان بیشتر شود. البته که در غالب اوقات همین‌قدر درایت هم از حاکمان سر نمی‌زد و خراج، فقط با زور هرچه بیشتر و قتل و غارت مردم همراه بود. به همین دلیل، واژه خراج در فرهنگ ما همزاد و همراه «باج» به کار می‌رود؛ یعنی پول زور!
در عصر دولت‌های مدرن اما، مفهوم «مالیات» زاده شد که به کلی متفاوت از معنا و کارکرد خراج بود. مالیات، پولی نیست که مردم به سلطان خود ببخشند، بلکه سهمی است که برای اداره عرصه عمومی به اشتراک می‌گذارند. ودیعه‌ای نزد دولت که باید با نظارت کامل و به دلخواست شهروندان هزینه کند. تنها دولتی می‌تواند خود را نماینده یک ملت بخواند که فهرست هزینه‌های خود را با ریزترین جزییات منتشر کند و به نظارت افکار عمومی و تصویب نمایندگان مردم بسپارد. به محض آنکه این نظارت عمومی مختل شود، رابطه دولت/ملت از میان می‌رود. چنین دولتی مشروعیت آن را ندارد که به نمایندگی از ملت چیزی دریافت کند، اینجا حتی مفهوم مالیات هم بلاموضوع می‌شود و جای خود را به همان باج و خراجی می‌دهد که رعایا تقدیم سلطان غارت‌گر می‌کردند.
* * *
پرویز فتاح، رییس بنیاد مستضعفان، به تازگی خاطره‌ای را نقل کرده مبنی بر اینکه روزی سردار سلیمانی به دفتر ایشان مراجعه کرده و برای تامین حقوق شبه‌نظامیان افغان که به سوریه اعزام شده‌اند کمک خواسته است. دارایی ابربنگاه های اقتصادی کشور ثروتی است که غالبا با مصادره اموال فراهم شده و قرار بوده که به عموم مردم تعلق داشته باشد، اما حالا خبردار می‌شویم که در یکی از روزهای بی‌اطلاعی ما، دو نفر با همدیگر نشسته‌اند، چای خورده‌اند و تصمیم گرفته‌اند که چه مقدار پول به حساب جنگجویان افغان واریز کنند!
شاید تصور شود که این تنها ثروت‌های تلنبار شده در بنیاد مستضعفان، بنیاد تعاون سپاه، آستان قدس و ستاد اجرایی فرمان امام است که به کلی از تیغ نظارت و شفافیت خارج شده‌اند. اما کافی است به یاد بیاوریم طی چند سال گذشته، بودجه پیشنهادی دولت، همواره پیش از ارجاع به مجلس از فیلتری بالاتر رد شده و در آن دخل و تصرف‌هایی شده که منتخبان مردم قادر به تغییر آن نبوده‌اند. البته، همان روال نیم‌بند هم امسال به کلی یکسره شد و بودجه‌ای را که مجلس رد کرده بود مستقیما به اذن رهبری تایید شد تا فاتحه همان اندک دخالت شهروندان در هزینه‌کردهای حکومتی هم خوانده شود.
* * *
این روزها شاهد فعالیت دو چندان پیاده‌نظام رسانه‌ای حکومت هستیم که تلاش می‌کنند با یکسان‌نمایی مردم و نظام، از درد و زجر مردم، بهانه پرداخت پول‌های جهانی به حکومت را فراهم کنند. بسیاری با اصرار می‌پرسند که موضع شما در قبال تحریم چیست؟ به شخصه، در مورد موضوعی که هیچ اختیار و تاثیری در آن ندارم حتی فکر هم نمی‌کنم؛ اما بسیار به این می‌اندیشم که وقتی هیچ حقی ندارم که بگویم مالیات من را کجا خرج کنید و کجا نکنید، اساسا شهروند یک دولت مدرن نیستم؛ خراج‌گزار یک حاکمیت باج‌گیر هستم که پول زور می‌گیرد و آن را هزینه سرکوب خودم، هم‌وطنان‌ام و انسان‌های بی‌گناه دیگر می‌کند. شاید برخی خراج‌گزاران احساس کنند که هرچه پول بیشتری به باج‌گیرشان برسد بهتر است و بدین ترتیب بعید نیست از گوشه سفره سلطان ته مانده‌ای هم نصیب رعایا شود، من اما از این گروه نیستم. به باور من، شرافت انسان، شان انسان و کرامت انسان این نیست و انسانِ آزاده و شرافتمند، در برابر این حجم از ظلم و تحقیر سر فرود نمی‌آورد.