یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.
مازیار وطن‌پرست: قبل از ورود به بحث اعتراف می‌­کنم تا چند روز قبل از فوت زنده یاد «مرتضی پاشایی» جز یکی دوبار نامش را نشنیده بودم. مدتی پیشتر دوستی از خرید بلیط کنسرت او برای دخترش صحبت کرده­ بود که این را هم از یاد برده بودم و مشاهدۀ عکس آن مرحوم بر تخت بیمارستان (در صفحۀ فیس‌بوک یکی از بستگانم) یکی دو روز قبل از وفاتش باعث شناخت من از ایشان شد. این را به حساب گوشه گیری من و عدم تماسم با جوان‌ها بگذارید؛ اما پس از فوتش نیز هر چه کردم نتوانستم با صدا، ترانه و نوع موزیکش ارتباط برقرار کنم. این را هم به حساب امتیازاتم نمی‌­گذارم. ذکر ویژگی‌­های سلیقۀ موسیقایی‌­ام از این‌رو ضروری است که خواننده مطمئن شود هیچ نوع احساس و دلبستگی خاصی به شخص یا موزیک زنده یاد پاشایی نداشته­‌ام.
داستان تحلیل آقای یوسف اباذری از قضیۀ «مرتضی پاشایی» را دیگر همه می‌دانیم و در این سایت هم مفصلا راجع به آن گفت و گو شد، پس نیازی به مقدمه­‌ای از نوع معرفی نیست. شخصا آقای اباذری را انسانی باهوش، دلیر و دلسوزِ اجتماع یافته­ام. من پس از سال‌ها تسلیم محض در برابر اندیشه­‌های لیبرالیستیِ رایج، با خواندن رسالۀ «بنیادگرایی بازار» او بود که توانستم تفاوت اندیشۀ نئولیبرال‌ها با لیبرالیسم کلاسیک را درک کنم و هشدار او را به مثابۀ یک دغدغۀ جدی اجتماعی (و نه صرفِ به خطر افتادن فرمولهای ازلی/ابدی اقتصاد مارکسیستی) دریابم. تحت تاثیر همان رساله یادداشتی تحت عنوان «بازار آزاد: راهی مطمئن به سوی توسعه یا شوق پیاده کردن مکاتب جهان بدون بررسی مشکلات بومی؟» (+) نوشتم که در همین وبلاگ گرامی منعکس شد.
سنّت اندیشۀ چپ در تحلیل مسائل دو سویه دارد، یکی سویۀ انتقادی/تحلیلی که بسیار راه‌گشا است. هرگاه یک متفکر چپ موضوعی اجتماعی و بویژه اقتصادی و بالاخص اقتصادِ سیاسی را تحلیل می‌کند برای خواندنش بی­قرارم چون که مطمئنم از آن می­‌توان بسیار آموخت. سویۀ دوم نوشته­‌های تحلیلگران برخاسته از سنت چپ اما، کاربست نظریات دگم و فرموله شده ­است که تبدیل به پاشنۀ آشیل همۀ نظریه پردازان چپ شده است.
یکی از مهمترین نظریات فرمولۀ مورد علاقۀ سنت چپ، ارتباط دادن همۀ معضلات و اِشکالات جامعه به یک خاستگاه اهریمنی/فاوستی است. این خاستگاه در مارکسیسم کلاسیک «سرمایه داری» است. بدیهی است این خاستگاه در اندیشۀ مارکس، به عنوان یکی از نوابغ اندیشۀ بشری، مابه ازایی عینی و بیرونی داشته است. اما به مرور زمان توسط ایدئولوگ‌ها تبدیل به پدیداری متافیزیک با ابعاد فرا اجتماعی شده است. برای آنکه بحث طولانی نشود تنها اشاره می‌کنم که بحث دشمن‌شناسی در ایدئولوژی چپ کم و بیش همان است که صورت دِفرمه و مبتذل آن را نزد اسلام گرایان تندروی همۀ جهان (از شیعۀ وطنی تا سُنّی داعشی) ملاحظه می‌کنیم. یعنی «سرمایه‌داری» از یک طبقۀ اقتصادی مشخص و عینی رفته‌رفته بدل به موجودی ابرقدرت و هیولاوار با نام­‌ها و کارکردهایی چون هیئت مدیرۀ امپریالیستی/صهیونیستی جهان گردیده که عامل همۀ مشکلات عالَم، از گرم شدن هوا تا طلوع اسلام سیاسی نزد برخی و تشکیل صهیونیسم، ترویج شیطان پرستی و ریشه‌کن کردن اخلاق و خانواده و نیز ریشه‌کن کردن اسلام عزیز، نزد برخی دیگر از مشتریان این ایده است.
شمایل‌سازی دیگری از این ایده را می­‌توان در نسبت دادن همۀ اتفاقات بد و ضد منافع اجتماع، به حاکمیت وقت کشور مشاهده کرد. البته هوش آقای اباذری را من به همین دلیل دوست دارم که در تحلیل خویش از پدیدار مورد نقد، از افتادن کامل در این ورطه پرهیز کرده و حکومت را تنها بازیگر اصلی نمی­‌داند. ایشان به نقش مردم نیز اشاره می‌کند و دردمندانه از پریدن جلاد و محکوم به آغوش یکدیگر خبر می‌دهد. اما در جمله‌ای دیگر در پاسخ به آن دانشجوی دختر معترض و هنگامی که به هیجان می‌آید (و شاید همین هیجان باعث می‌شود که) می­گوید: «میلیون‌ها مدل ساخته‌اند که شما محکومید بر مبنای یکی از آن‌ها زندگی کنید، فکر می‌کنید که دارید انتخاب می‌کنید».
در نتیجه می‌شود فهمید که وسعت منظر آقای اباذری بزرگتر از محدودۀ مورد بحث (یعنی جامعۀ ایران) است. میلیون‌ها مدلی که منظور آقای اباذری است به انواع لایف استایل غربی و نمادها (ایماژها)ی مورد پسند اغلب مردم عالَم اشاره دارد. لایف استایلی که برای انواع سلایق و مشرب‌های مختلف نه تنها مد که ایماژ تولید می‌کند: از موهای سیخ سیخ و مدل‌های رپ و پانک (فرهنگ هیپ‌هاپ) تا مدل‌های روشنفکری (که زمانی وودی آلن در فیلمی با ژست­های مختلفش در برابر آینه باز می­نمود)؛ مدل­هایی که چه بسا من و آقای اباذری هم دانسته یا نادانسته در انتخاب نوع عینک و لباس و مدل مو به آن روی آورده‌ایم.
آیا همۀ فرهنگِ غرب، مُدها و الگوهای زندگی (لایف استایل) از یک آبشخور متحد و هدفمند (تعبیر دیگر همان زیربنای مارکسی) تغذیه می‌شود؟ جهان از یک دهه پیش از فروپاشی دیوار برلین آشکارا سیاست‌زدایی شده است؛ روندی که در سال­‌های پس از آن شتابی هولناک به خود گرفت. حتی روشنفکرانِ معترضِ بلوک شرقِ سابق وضعیت خویش را نومید کننده­‌تر از قبل از فروپاشی می­‌دانند. در آن زمان و در زیر تیغ سانسور و سایۀ خفقان، کتاب‌های‌شان با زیراکس یا با نسخه‌­برداری دستی منتشر می‌­کردند، اما صدها و هزاران جوان مشتاق و خواهان آن بودند و در سطح جامعه دست به دست می‌شد؛ حال آنکه اکنون کتاب‌های‌شان توسط انتشاراتی­‌های معتبر تهیه می‌­شود اما خواننده نمی‌­یابد. آیا این‌ها توطئه‌­ای از پیش اندیشیده و طراحی شده ­است؟
یادم می‌­آید در اواخر دهۀ ۱۳۶۰ که شعر هنوز هنر مسلط بود و بر تمام انواع دیگر هنری در ایران می‌چربید، به خانۀ هریک از دوستانِ کمتر اهل مطالعه­‌ام که می­‌رفتم «هشت کتاب» زنده یاد سپهری را بر تاقچه و کتابخانه می­‌یافتم. در حالیکه نمایندگان هنر متعهد (شاملو) بخاطر غیراجتماعی و غیر متعهد بودن، و نمایندگان هنر فاخر (شفیعی کدکنی) به دلیل کوتاهی­‌های آشکار زبانی و معنایی؛ صریح و بدون رودربایسی سپهری را یک سر و گردن پائین‌تر از نیما، فروغ، شاملو، اخوان، سایه، آتشی، م. آزاد و بسیاری دیگر ارزیابی می­‌کردند. بدیهی است آن‌ها که بیشتر مطالعه می‌کردند همچنان به همان معیارهای شعر فاخر و شعر متعهد پایبند بودند. حکومت نیز گرچه از اساس، نوع نگاه و عرفانِ مورد نظر زنده‌یاد سپهری را (همچون هر روایت غیر رسمی دیگر از معنویت) دشمن می­‌داشت؛ اما به دلیل غیر‌سیاسی بودن اشعار سپهری، بزرگوارانه (از دید خودش) این استقبال را نادیده می‌­گرفت. ادامۀ این نوع سلیقۀ مردم به شاعرانی همچون «مریم حیدرزاده» رسید که آشکارا داعیۀ قافله سالاری شعر معاصر را نداشتند. موج استقبالی آنچنان بلند که شاعر را حتی تا ملاقات با بالاترین مرجع اقتدار حکومت نیز بالابرد. ملاقاتی که پس از خروج ترانه‌سرا از کشور و خوانده شدن ترانه­‌هایش توسط شمایل­‌های ابتذال (از دید نظام، من و آقای اباذری) در پستوهای شرم و فراموشی به خاک سپرده شد.
هیجان معمولا افشا کننده است. آدم‌هایی که (مثل من!) با هزار مرارت و تمرین و تمرکز لهجۀ خود را در هنگام سخن گفتن به گویش غیرمادری می­‌پوشانند، هنگامی که به هیجان می­آیند، به لهجۀ اصلی خود می­‌خندند یا اعتراض می­‌کنند. از این‌رو اصول واقعی آقای اباذری را در هنگام هیجان ایشان بهتر می‌شنویم و به همان می­‌پردازیم:
۱- «هنر از نظر من یا حقیقت است یا دروغ می گوید».
۲- «سیاست زدایی یعنی ازبین بردن تمام اهدافی که این انقلاب برای آن بپا شده است»؛ «این موسیقی در برابر آرمان‌های اول انقلاب چه جایگاهی دارد؟»
و می­افزاید: ۳- «دولت و ملت در یک اتحاد نامقدس می‌خواهند سیاست‌زدایی کنند».
در پاسخ به نقل قول نخست باید دید موسیقی «ویکتور خارا» از دیدگاه آقای اباذری به دلیل «حقیقت گویی» مورد احترام است یا رعایت اصول و موازین موسیقایی؟ آیا ایشان موزیک «ویکتور خارا» را نیز برای آنالیز به یک متخصص موزیک خواهند سپرد؟ در اینجا معیار ابتذال دوگانه خواهد بود. چه، موزیک در ذات خود هنری معناگریز است. معنا را (که مصداق حقیقت گویی است) شعر بر آن بار می‌­کند. بسیاری از بلندپایگان موزیک اروپا، پس از جنگ جهانی اول آشکارا موزیک بتهوون را متظاهر، لاف‌زن و عاری از صداقت خواندند. سوررئالیسم برخاسته در اروپا، رمانتیسم (مکتب بتهوون) را مظهر سانتی‌مانتالیسم و ابتذالِ جهان کهنه می­‌دانست. موزیک خالص را نمی‌­شود به معنا یا حقیقت مورد نظر آقای اباذری ربط داد. از این‌رو هرآنچه ایشان در خصوص نقایص فنی موزیک پاشایی (آن هم به مدد متخصص) می‌­گوید، با حقیقت جویی ایشان مناسبتی ندارد. شاید اگر آقای اباذری در مقام نقد (همچون من) می‌­گفتند که موزیک پاشایی را نمی‌­پسندند، یا ترانه‌­هایش صادقانه و حقیقت‌گو نیست، بهتر بود. زیرا بی‌هیچ تردیدی هر یک از متخصصان موزیک، ترانه و آواز، گفتۀ آقای اباذری را تایید خواهند کرد. یک نکتۀ مهم دیگر که گویا آقای اباذری فراموش کرده‌­اند این است که موسیقی و هنر مورد اقبال سران ناسیونال/سوسیالیسم آلمان و فاشیست­‌های ایتالیا و کمونیست­‌های روسی، نه هنر مبتذل که هنر فاخر و نئوکلاسیک و در مورد آخر هنر واقع گرای متعهد بود. واگنر از دید نازی­‌ها بزرگترین منادی روح آلمان به شمار می‌­رفت. به عقیدۀ آقای اباذری موزیک واگنر دروغگو، منحط و مبتذل بود؟
اما معیار حقیقت‌گویی (در هنر) چیست؟ زدن حرف دل مردم؟ البته که نه، آقای اباذری به وضوح و به صدای بلند (و به درستی) خواست اکثریت را عیار برتر شمردن رای در خصوص «حقیقت»، «خوبی» و «زیبایی» نمی­‌داند. حقیقت، خوبی و زیبایی از نظر آقای اباذری معانی مشخص و قابل درکی دارد که «به هر دلیلی» مورد پسند اکثریت قابل مشاهده­‌ای از جامعۀ ما نیست.
عبارات دوم ایشان اتفاقا بخش مهمی از علّت پدیده را در خود مستتر دارد: انقلاب ایران که بر اساس روح گفتمان (دیسکورس) چپ و در جسم قشریون مذهبی به قدرت رسید، بنا نهاد به تقسیم بندی تمامی وجوه زندگی مردم به حقیقت، خوبی و زیبایی. انقلابی که از اساس نخبه‌گرا بود و تنها در چند ماهۀ آخر به طبقات کف اجتماع انتقال یافت. اما چنانکه ویژۀ همۀ حکومت­‌های ایدئولوژیک است انحصار تفسیر و مقیاس شناخت هر سه در انحصار نخبگان ماند. فی‌­المثل هنری به کمالِ رقص باله نیز در کنار رقص شکم کاباره­‌ای به تعریفِ قشریون، مشمول حکم ابتذال گشت. موسیقی عامه‌پسند بزرگترین قربانی این احکام بود. در ابتدای انقلاب همۀ اقشار نخبگان شریک در انقلاب معیارهای خویش را برای ارتقای سطح سلیقۀ اکثریت، به مردم دیکته می‌­کردند. این شوق همگانی برای امرِ «حقیقی، خوب و زیبا» مانند هرآنچه از حوزۀ نظری به کف خیابان نزول کند به ورطۀ طنز آمیزی در مصاحبه‌­های رادیو تلویزیونی آن زمان غلتید. از آنجا که هنر می‌­باید متعهد می‌­بود و هنر متعهد آموزنده، تکیه کلام هر کسی که در آستانۀ خروج از سالن سینما به پُست مصاحبه گران صدا و سیما می‌­خورد، کلیشه­‌ای بود: بدون استثناء و فارغ از محتوای فیلم مصاحبه شونده (از هر سطح و سوادی) فیلم را با صفت «آموزنده» می‌­نواخت. بالطبع بزرگترین انتقاد به یک فیلم «آموزنده نبودن» آن بود. بمانند همۀ سخن‌­های کلیشه‌­ای، این سخن نیز بارها سناریوهای ابسورد و طنزآمیز فراوانی را موجب می‌شد: یک بیننده پس از دیدن فیلم جنگیِ کلیشه‌­ایِ عقاب‌­ها آن را آموزنده توصیف کرده ­بود. نفس سرگرمی به عنوان هنر غیرمتعهد (یا لهو در ادبیات دینی) مبتذل انگاشته شد.
مردم در برابر این همه (این کلمه را بر من ببخشایید) اِمالۀ «خوبی، نیکی و زیبایی» که از در و دیوار و صدا و سیما می‌­بارید و مشتری سابق تئاترهای لاله زار را می‌­خواست پای فیلم­‌های تارکوفسکی و نمایش‌های برشت بنشاند؛ واکنش سختی نشان دادند. واکنشی که از اقبال به زنده­‌یاد سهراب سپهری (بدون آنکه چیزی از نمادگرایی و عرفان شرقی­ شعرش را درک کنند و شاید اصلا به همین دلیل) شروع شد و تا مرتضی پاشایی همچنان ادامه دارد. که البته مقایسۀ خوبی هم نیست چون جایگاه سپهری در شعر حتی از نظر بزرگترین منتقدش (شفیعی کدکنی) بسیار بالاتر از جایگاه مرحوم پاشایی در موزیک و حتی موزیک پاپ است. دست‌کم اینکه سپهری تنها بخاطر اشعارش و اقبال مردم برکشیده شد و نه بخاطر مسائل غیرمستقیم یا بی‌­ربط به هنر (مثل بیماری لاعلاج، جوانی، مرگ جلوی چشم عموم). رویکرد مردم به هنرِ مبتذل خوانده شده از سوی حاکمیت، مردمی از هر طبقه­ و سطح تحصیل، به نوعی مقاومت یا لجبازی در قبال خواست توتالیترین بدل گردید. بدون دیدن این وجه واکنشی از رویکرد مردم به هنر، ارائۀ هر تحلیلی از وقایع مورد بحث نامنسجم و نابسنده خواهد بود.
اما پاسخ­‌های معترضین به آقای اباذری معرکه را به یک جدال کلاسیک دیگر کشانید: «من حق دارم به هر موسیقی که دوست دارم گوش کنم و هر جور که بخواهم زندگی کنم». این فریاد در مقابله با جملات اول و دوم آقای اباذری، نمایش واضحِ ترجمان دوبرداشت از آزادی به تعبیر «آیزیا برلین» است.  آقای اباذری مانند هر مصلح اجتماعی خواستار استفاده از هنر و آزادی بیان برای نیل به حقیقتی بزرگتر است، اما مخاطبش همچون نماد فردگرایی بر احقاق حق شخصی خود پای می­‌فشارد. بدون توجه به این تضاد، درک اختلافِ میان نسلی (که در کمال تعجب مورد انکار آقای اباذری قرار می‌­گیرد) ممکن نیست. اینجاست که باید به آقای اباذری یادآوری کرد که ایشان از جایگاه رفیع خود به عنوان جامعه شناسی حاذق و باهوش، ناخواسته به جایگاه نامعلوم و پر خطر یک مصلح اجتماعی نقل  مکان کرده­‌اند. ایشان به جای تحلیل جامعه، دست اندرکار نسخه نویسی و ارشاد آن شده‌­اند؛ و حتما مستحضر هستند که کلمۀ ارشاد چه حجم عظیمی از حس تحقیر، نفرت و خاطرات تلخِ سرکوب و سانسور و خفقان را تداعی می‌کند.
به دلیل ماهیت توتالیتر نظام حاکم، این تضاد مهمترین شکاف میان اجتماع و حاکمیت را تشکیل می‌دهد. تضادی که حاکمیت در قضیۀ مرگ پاشایی دید و سراسیمه در پی مهار و کنترل آن برآمد (با روانه کردن چهره­‌های شناخته شدۀ مورد اعتماد نظام برای دردست گرفتن مهار جمعیت، با حمله به همان مردم و جوانان غیر سیاسی و دستگیری آن‌ها در مشهد و رشت و …) اما متاسفانه فرمول­‌ها و تئوری­‌های از پیش آمادۀ آقای اباذری راه را بر دیدۀ تیزبین و هوش سرشارش بست و مانع از نگرش او از این زاویۀ مهم، به قضایا شد.
در کمال تاسف باید گفت جملۀ سوم ایشان صحیح است، اما نه مصون از انتقاد. دست کم تبدیل چنین جوانانی به پیراهن سیاه/قهوه­‌ای‌­ها ایدئولوژی دیگری (یک ایدئولوژی غیر دینی همچون ناسیونالیسم) را می­‌طلبد. از دیدگاه من احتمال بروز یک حکومت شوونیستی با شعارهای آریایی و کورش کبیری بسیار محتمل است. در غیاب الگوهای گفت‌و‌گو و با وجود درصد عظیمی از مردم فاقد خودآگاهی اجتماعی/طبقاتی، خطر فاشیسم همیشه نزدیک است. باز به عقیدۀ من پدیدۀ مورد بحث از ضعیف­‌ترین علامات هشدار در خصوص امکان تولد فاشیسم است. از آن گذشته مگر آقای اباذری دار و دسته­‌های شبه نظامی بسیج و نحوۀ تعامل حکومت فعلی با شهروندان را با عبارتی غیر از فاشیسم توصیف می‌کنند که نگران تولد یک نظام فاشیستی دیگر از اتحاد نامقدس ملت و دولت سیاست زدایی شده­‌اند؟
غیر سیاسی شدن جوانان، آنگونه که حاکمیت طلب می­‌کند نیست. انتخاب الگوهای زندگی غربی (به رغم آنکه بدون مطالعۀ زیر ساخت‌های تفکر غربی صورت می‌­گیرد) اگرچه بخشی از یک مسئلۀ جهانی است، اما نه آنطور که دیسکورس چپ اصرار دارد به ما القا کند یک توطئۀ عظیم از پیش طراحی شده باشد. از سوی دیگر حاکمیت هرنوع تظاهر به این تغییر الگو (از الگوهای مورد اقبال و تبلیغ خود) را محکوم و با آن مبارزه می­‌کند. راحت است که در خانۀ امن تئوری‌­های توطئه بنشینیم و (مثلا) نظریه صادر کنیم که شبکه­‌های «جِم» و «من وتو» به دلیل غیر سیاسی کردن جوانان آب به آسیابِ حاکمیت می­‌ریزند. ارائۀ الگوی زندگی (لایف استایل) غربی را توسط این شبکه­‌های پر مخاطب (که خار چشم حکومتیان است) را نادیده می­‌گیریم و ناگزیر چشمان خود را بر دستگیری شبکه­‌های دوبلۀ سریال‌های ترکی در کرج و … می‌­بندیم. آخر این دستگیری­‌ها با تحلیل­‌های ما نمی‌­خواند.
دستگاه حاکمۀ ما یک موجود کاملا منحصر به فرد است. اگر تعبیر «فیلم‌فارسی» از زنده یاد کاووسی یا «مشروطۀ ایرانی» از دکتر آجودانی را الگو قراردهیم، با یک «توتالیترفارسی» یا «توتالیترِ ایرانی» طرفیم. این دستگاه نه تنها یک‌دست نیست بلکه سازوکار طبیعی بخش‌هایی از آن مخلّ سازوکار یا حیات بخش‌هایی دیگر است. درک این ارگانیسم متناقض­‌نما است که جامعه شناس و نظریۀ جامعه شناسی خاص خود را می‌­طلبد. همانطور که رفتار اکثریت مردم نیز متناقض نما است: عملکرد دختر نوجوانی که برای پارتنرش قیمه پلوی نذری می­‌گیرد نیز با هیچ یک از تئوری‌­های از پیش آماده نمی‌­خواند. از همین مقوله است شعار الله اکبر معترضین به استبداد دینی در شب‌های سال ۸۸.
این­ها خواست ما از اساتیدی مثل اباذری است. غُصّۀ ما یک قصّه بیش نیست و آن داستان مکرر رجوع اساتید علوم انسانی به تئوری­‌هایی است که بر مشاهدۀ عینیات جوامعی دیگر وضع شده‌­اند. از استادی با هوش و صداقت اباذری توقع می­‌رود از شمّ تیز و مشاهدات تیزبینانه‌­اش، مبانی نظری ویژۀ شرایط عینی جامعۀ ایران را استخراج نماید و قصّۀ پرآبِ چشم تکنیک تقّه و خوراندن* نظریات دیگران به مسائل بومی را پایان بخشد. در انتها جملۀ آن دانشجوی معترض خطاب به آقای اباذری را تکرار می‌­کنم که: « … من با مارکس و وبر و [آدرنو* *] …. کاری ندارم، نظریات آنها بر اساس واقعیاتی است که در جامعۀ خودشان اتفاق افتاده …».
پانویس:
* تقّه و خوراندن به مصداق این مقاله+ از محمد قائد است.
* * افزودن کلمه از اینجانب است.
پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s